۲۵/۱۲/۸۶
دیشب را در بیمارستان ماندم .بعد از بیست وچند روز این اولین شبی است كه كنار زهرا می خوابم. گفتم كه تنها بیمار بخش زهرا بود و پرستار اجازه داد آن شب را بمانم .زهرا را هم به اتاق Post ICUآورد.مثل همان روزی كه اولین بار چشمم به روی ماهش افتاد، قلبم تند تند می زد. هم خوشحال بودم وهم نگران. خوشحال از اینكه بالاخره از این بیمارستان می رویم و نگران از اینكه نكند همه اینها خوابی بیش نبوده و من بیدارشوم و نباشد.!!! آن شب زهرا خیلی بیقراری می كرد. پرستار گفت كه بدلیل داروهایی بوده كه مصرف می كرده اما حالاقطع شده.گفت كه ممكن است تا شبها همین حالت را داشته باشد باید تحمل كنیم. اما این بیقراریهای زهرا نبودكه خواب ازچشمانم گرفته بود بلكه شادی زایدالوصفی بود كه از بودن در كنارش تمام وجودم را فراگرفته بود. تا نزدیك اذان خوابم نبرد. بعد از خواندن نماز كه پلكهایم را روی هم گذاشتم خواب دیدم اولین روزی است كه به بیمارستان دی آمده ایم و من با زهرا در آغوشم از این بخش به بخش دیگر فرار می كنم. نمی خواستم زهرا را به پرستار بدهم . در خواب نمی توانستم صدای فریادم را بیرون بیاورم و ملتمسانه تقاضای كمك می كردم. یك لحظه بیدار شدم دیدم زهرا چشمان زیبایش را بسته و به خواب عمیقی فرو رفته. نفس راحتی كشیدم اما نتوانستم جلوی اشكهایم را بگیرم كه پرستار وارد شد. با لبخندی گفت حالا بعد از نزدیك به یك ماه تازه یادت افتاده گریه كنی؟!! حالا كه دخترت كنارت خوابیده دیگه چی شده؟ من هم خوابم را برایش تعریف كردم او هم با همان لحن مهربانش خندید وگفت كابوسهایت تمام شده حالا بیداری و میتوانی تا ابد ممنون خدا باشی كه گلت را به تو برگرداند. بعد جای بخیه های زهرا را تمییز كرد هرچند كه تقریبا خوب شده بود اما او از وظیفه اش كوتاهی نمی كرد.آقای زمانیان هم ساعت تقریبا هفت با سوغاتیها به بیمارستان رسید. وقتی رفتم تا او را برای دیدن زهرا بیاورم فكر می كردم الان از خوشحالی بال در بیاورد چون در همه این مدت فقط یك بار آن هم از فاصله دور زهرا را دیده بود. اما وقتی با هم وارد اتاق شدیم و زهرا را بغل كرد نتوانست خودش را كنترل كند و مثل ابر بهار شروع به گریه كرد. انگار انتظار نداشت زهرا را اینقدر لاغر و نحیف ببیند. من هم سعی می كردم با گفتن اینكه الان خیلی خوب شده نگران نباش دكتر گفته به زودی مثل روز اولش می شود حتی بهتر، آرامش كنم اما فایده ای نداشت. زهرا هم با دیدن او انگار قهر كرده باشد نگاهش نمی كرد مدام چشمانش را به من می دوخت این هم خود دلیل دیگری بود تا آقای زمانیان نتواند خودش را كنترل كند. خوب شد پرستار آمد و از او خواست برای كارهای ترخیص اقدام كند وگرنه نمیدانم چگونه می شد او را آرام كرد. هنوز هم زهرا دهانش را مثل ماهی باز وبسته می كند حتی یك لحظه هم دهانش را نمی بندد. دكتر گفت كه اشكالی ندارد چون مدت زیادی لوله ها داخل
دهانش بوده و آنها را می جویده باز هم دنبال آنها می گردد كه بزودی خوب خواهد شد. لباسهای نویی را كه برایش خریده بودم برایش پوشیدم. آه چقدر دلم برای لباس پوشیدن به زهرا تنگ شده بود. وقتی لباس تنش می كردم اشكهایی كه در چشمانم حلقه زده بود نمی گذاشت چهره اش را خوب ببینم یك لحظه یاد روزی افتادم كه همینجا رو همین تخت لباسهایش را از تنش بیرون آوردم.نتوانستم خودم را كنترل كنم اشكهایم جاری شد و چند قطره از آن روی صورت زهرا ریخت كه همین باعث شد بخندد.حال عجیبی داشتم من گریه می كردم او می خندید. خدایا متشكرم كه به این بنده ناچیز این زیبا نعمتت رادوباره بخشیدی.
تا ابد بدهكاررحمتت هستم ای خدای مهربان.
بعد از چند ساعت آقای زمانیان با برگه تصویه آمد كه البته با كلی تخفیف كلا 21 میلیون شده بود كه قبلا 8 میلیون آن را داده بودیم و حالا هم یازده میلیون بقیه را پرداخت كرده بود. دكتر غفوریان آمد توصیه های نهایی را گفت و ما هم از پرسنل بخش و دكتر تشكر كرده و خداحافظی كردیم. مثل كسی كه از زندان رها شده باشد زهرا را در آغوش كشیدم اما هر قدم كه برای خارج شدن از بخش برمیداشتم تمام روزها مثل فیلم جلو چشمانم می آمد. باورم نمی شد. سعی می كردم گریه نكنم اما نشد. همه ما را می شناختند و با دیدن ما كه درحال رفتن بودیم تبرك گفته و خداحافظی می كردند.آقای قربانی یكی از نگبانها كه بسیار با محبت و مودب بود و همیشه هم احوال زهرا را از ما می پرسید وهیچوقت مانع رفتن ما به بخش نمی شد را هم دیدیم و خداحافظی كردیم. در دلم می گفتم خداحافظ بیمارستان دی، خداحافظ همه رنجهایی كه كشیدم من شما را اینجا دفن می كنم اما فراموش نمی كنم. چون می خواهم همیشه یادم باشد كه خداچه لطفی در حقم كرده است. وقتی كه از بیمارستان خارج شدیم پشت سرم را نگاه كردم و آرزو كردم هیچ كس گذرش به اینجا نیفتد. خداكند همیشه همه بخشها مثل الان كه نزدیك عید است خلوت باشد. دایی آقای زمانیان جلو بیمارستان منتظر ما بود تا ما را به كرج خانه خواهرم ببرد. چند روز كرج می مانم تا اگر مشكلی پیش آمد در دسترس باشیم. شب آقای زمانیان به نهاوند برگشت. من و زهرا هم چند روز دیگر می رویم. دلم برای خانه و برای همه تنگ شده. امشب من در كنار زهرا خوابیدم اما تا صبح هزار بار بیدارشدم تا از زنده بودنش مطمئن شوم.خدایا نكند فردا صبح كه بیدار می شوم زهرا نباشد؟!!!
خدایا به من صبر بده...با این فكرها نمیدانم كی خوابم برد اما با شنیدن صدای اذان كه بیدارشدم، زهرا را دركنارم دیدم كه آرام خوابیده. دو ركعت نماز شكر خواندم خدایا ممنون به خاطر همه لطفهایت............
متشكرم همه كسانی كه برای دختر من دعا كردید. همه كسانی كه شناخته ونشناخته قصه دخترم را برایتان گفتم و شما برایش آرزوی سلامتی كردید. من مطمئنم كه خدا صدای دعای شما را شنید . من ایمان دارم خدا گریه های پدر و مادرم را و مادر آقای زمانیان را هم دید.حتی صدای دعاهای پدرش را كه در میان ما نیست اما مطمئنم دعایش بدرقه راه ماست.متشكرم همه انسانهایی كه با مادری رنج كشیده همدردی كردید و با من و یا حتی بیشتر از من به درگاه خدا گریه كردید.من برای همه آنهایی كه برای دخترم دعا كردند و حتی برای همه آنهایی كه ندانسته دعا نكردند از خدا عافیت و سلامت می خواهم.
من در این مدت به این نتیجه رسیده ام كه واقعا نباید به كسی غیرخدا امید داشت.اما ما آدمهامتاسفانه فقط حرف توكل را می زنیم .می گوییم "توكل به خدا حالا برم فلانی رو هم ببینم شاید فرجی شد."
خدا باز هم خداییش را به من نشان داد . اگر در كارها و مشكلاتمان فقط دل به او بسپاریم و فقط او را از ته دل صدا بزنیم زودتر از آنكه فكرش را بكنیم اوضاعمان رو به راه می شود. وقتی می گوید از رگ گردن به شما نزدیك ترم حرف نیست یك واقعیت است تا قبل از اینكه فكری به ذهنت خطور كند خودش راهها را برایش باز می كند بی آنكه بفهمیم چگونه واز كجا.
خدا را شكر ظاهرا همه چیز به خوبی پیش می رود چون آقای زمانیان دیشب زنگ زد و خبر داد كه بخش اعظم پول آماده است.امروز دكتر آمد و گفت كه زهرا فردا مرخص است. خدا می داند از شنیدن این خبر چقدر خوشحال شدم. دكتر كچاریان هم برای ویزیت آخر آمدالبته عازم سفرخارج بود و نمی توانست برای گرفتن سوغاتی شهرمان بماند. من به آقای زمانیان توصیه كردم برای تشكر از كاركنان بخش و پزشكان گز نهاوندی بخرد.البته دكتر غفوریان و دكتر كچاریان كمی مفصل تر.وقتی خبر مرخصی زهرا را به آقای زمانیان دادم خیلی خوشحال شد فكر كنم امشب بعد از مدتها شب آرامی داشته باشد. امروز یك اتفاق دیگر هم افتاد خانم گرایی دوست عزیزم كه نمیدانم با چه زبانی از او تشكر كنم پولی را كه از او خواسته بودم برایم به بیمارستان آورد .واقعا شرمنده شدم امیدوارم بتوانم جبران كنم.امروز واقعا فهمیدم كه "داشتن یك دوست خوب مثل داشتن یك قهوه گرم در یك روز برفی است اگرچه انسان را گرم نمی كند اما باعث دلگرمی است" .
تنها بیمار بخش یك هفته است كه زهراست برای همین هم او را همانجا نگه داشتند تا در دسترس خودشان باشد. فكر كنم همه دعا می كردند زودتر مرخص شود تا بخش تعطیل شودو بتوانند به برنامه هایی كه برای نوروز تدارك دیده بودند برسند.پرستار از من هم خواست كه این شب آخری را اگر دوست دارم آنجا بمانم من هم با كمال میل قبول كردم.این اولین شبی بود كه بعد از بیست وچهار روز اینقدر به زهرا نزدیك بودم. میله های كنار تخت را بالا كشیدم وبا زهرا دوتایی روی تخت خوابیدیم اما من از فرط شوق كنار زهرا بودن تا صبح به زهرا نگاه می كردم.البته زهرا بیقرار هم بود كه دلیلش رااستفاده از داروهای خواب آوری كه حالا قطع شده بود، عنوان می كردند. دكتر می گفت حتی ممكن است تامدتها به همین نحو اذیت كند.من مطمئنم زهرا خیلی زودتر از آنچه فكرش را بكنیم همان تبدیل به بچه های مسی شود كه هیچكس باورنكند بیماری قلبی داشته است.
۸۶/۱۲/۲۳
وقتی به بیمارستان رسیدم طبق معمول احوال زهرا را جویا شدم و خواستم كه پیشش بروم اما پرستارگفت كه خوابیده هروقت بیدار شدصدایم می كند.
بیرون داخل راهرو نشسته بودم كه آقای زمانیان زنگ زد. گفتم كه فروش خانه به این زودی امكان پذیر نبود اما بنده خدایی به ما قول بقیه پول را داده بود و به آقای زمانیان سفارش كرده بود كه از كس دیگری تقاضای قرض نكنیم.حالا باز هم خدا می خواست به ما بفهماند نباید به غیر او دل ببندیم.ظاهرا آن بنده خدا پولش را نیاز داشته و خرجش كرده بود. وقتی آقای زمانیان این را گفت خدا انگار تمام بدن گر گرفته باشد. حالا چكار می كردیم تهیه این پول به این سرعت برای ما امكان پذیر نبود.یك لحظه حس كردم زیر پایم خالی شد. لااقل اگر زودتر می دانستیم كه نمی تواند به ما پول قرض بدهد فكری می كردیم. خانه را زیر قیمت می فروختیم یا از كس دیگری می گرفتیم. تهیه این پول در عرض یكی دو روز برای ما ممكن نبود.در افكار خودم بودم كه پرستار صدایم زد برای دیدن زهرا بروم.اگرچه دیدن زهرا برایم شادی به همراه داشت اما نمی توانست از ریزش اشكهایم جلوگیری كند. خنده دار است بعد از این همه مدت پول ئنداشته باشیم از بیمارستان دخترمان را ترخیص كنیم.پرستارها فكر می كردند از شدت خوشحالی است.خدایا خودت كمك كن كه هیچ كس جز تو نمی تواند بنده هایش را یاری دهد. زودتر از روزهای پیش از بیمارستان بیرون آمدم تا به كسانی كه می شناسم زنگ بزنم. از اعضای خانواده برای تهیه 8 میلیون پیش پول گرفته بودیم در واقع قبلا آنها را تیغ زده بودیم.بقیه كسانی كه من می شناختم بندگان خدا خودشان گرفتاری داشتند اما چاره ای نداشتم. داخل مترو كه نشسته بودم مادرم زنگ زد وامی كه قرار بود چند وقت دیگر برای خواهرم آماده شود حالا آماده بود و من اين را به فال نیك گرفتم چون می دانستم روی آن می توانم حساب كنم. به دوستان خودم هم زنگ زدم از آنها هم قول چند میلیونی گرفتم. من مطمئنم خدا كمك می كند. تا فردا خدا بزرگ است.
۸۶/۱۲/۲۲
امروز صبح كه بیمارستان می آمدم با خودم فكر می كردم راست گفته اند "آنچه نپاید دلبستگی نشاید" روزی كه برای خرید خانه اقدام می كردیم خیلی خوشحال بودم فكر می كردم حالا ما هم چیزی برای خودمان داریم و از اینكه توانسته ایم اول زندگی صاحب خانه شویم به خودم می بالیدم.اما حالا فكر می كنم چه زودتمام شد خوشحالی كاذبم. البته خوشحالم كه دلبستگی ام زیاد طول نكشید.خوشحالم چیز به آن بی ارزشی را می دهیم اما چیزی بدست اورده ایم كه تا بی نهایت ارزش دارد.امیدوارم به زهرا و آنچه كه از این به بعد خدا نصیبمان می كند به چشم یك امانت نگاه كنیم .
امروز حال زهرا خوب بود. دكتر هم برای انجام حركات فیزیوتراپی برای خارج شدن بقیه خونابه های ریه آمد و مرا هم آموزش داد.
دیگر نبودن آقای زمانیان ناراحتم نمی كرد. چون تمام وقتم را نزد زهرا بودم.همه از وضعیتش راضی بودند. هركس از قبلیها هم كه می آمد از شنیدن خبر بهبودی خوشحال می شد.دكتر غفوريان هم گفت كه احتمالا شنبه مرخص مي شود.
تا غروب بیمارستان ماندم و شب را به كرج خانه خواهرم رفتم. واقعا داشتن خواهر خوب نعمت بزرگی است.
۸۶/۱۲/۲۱
امروز وقتی به بیمارستان می آمدم با خودم فكر می كردم بیست و یك روز است كه من این مسیر را می آیم و می روم بدون اینكه خسته شوم. واقعا اگر خدا به ما بندگانش صبرندهد نمی دانم برخوردمابا مشكلات چگونه خواهد بود.حالا واقعا با چشم خودم دیده ام كه خدا تنها معلمی است كه هنگام امتحان به تمام شاگردانش تقلب می رساند. خدایا متشكرم كه به من تقلب می رسانی متشكرم كه دلت نمی خواهد شیطان زمین خوردن حتی كمترین بنده ات را ببیند.به قول معروف :تو چه خدای خوبی هستی و من چه بنده بدی.حالا می فهمم كه آن عزیز چرا گفته: من چیزی دارم كه تو در درگاه كبریاییت نداری.من همچو تویی را دارم اما تو همچون خودت را نداری.
هنوز آقای زمانیان از نهاوند برنگشته چون قرار بود خانه ای را كه همین تابستان خریده بودیم بفروشیم اما با این عجله مشتری پیدا نمی شود.پس چاره ای نداریم جز قرض از دوست و آشنا. جسته و گریخته كه پرسیده ام بیست و چند میلیونی باید داشته باشیم البته هشت میلیون آن را قبلا داده ایم اما بقیه اش را باید هرچه زودتر جور كنیم.مطمئن هستم خدا كمك می كند همانطور كه یك دفعه به دلمان انداخت بعد از مدتها كه از نوبت وام مسكنمان می گذشت خانه ای بخریم. حتما این روزها را دیده بود كه كمك كرد در عرض یك ماه خانه ای با قیمت مناسب بخریم. من حالا هم اصلا ناراحت نیستم كه می خواهیم خانه را بفروشیم چون پولش را صرف چیزی می كنیم كه ارزشش را دارد.البته بنده خدایی به آقای زمانیان گفته بود كه می تواند برای بقیه پولی كه كم داریم روی كمك او حساب كند ونیازی نیست از كس دیگری قرض بگیرد ولی من نمی خواهم همه پول را از یك نفر بگیریم.امروز در بیمارستان همه چیز مرتب بود.رفتم پیش زهرا. باز هم بغلش كردم. سعغی كردم برایش شعرهایی را كه دوست داشت بخوانم.كمی ضعیف است اما خدا را شكر تقریبا مشكلی ندارد.جز اینكه دكتر باز هم نگران عفونت های پنهانی بود كه احتمال می داد در دستگاه گوارش بر اثر زیاد ماندن لوله ها ایجاد شده باشد.منتظر جواب آزمایش ها بود. دلم گواهی می دهد چیزی نیست. باز هم هزار مرتبه شكر...حالا هر روز كه زهرا را ببینم یادم می آید كه باید تو را شكر كنم به خاط همه چیز... بی خدایی چقدر بد است...
مرا بی خدا زندگانی مباد
۲۰/۱۲/۸۶
وقتی به خانه رسیدم از بس گریه كرده بودم صورتم قرمز شده بود.شاید اهل خانه این حالت مرا به حساب سردی هوا گذاشته بودند چون چیزی نپرسیدند.به بهانه اینكه بیمارستان چیزی خورده ام وگرسنه نیستم برای نماز خواندن به اتاقی رفتم و گفتم كه بعد نماز می خوابم.
اینها بهانه ای بود برای اینكه در خلوت فریاد الغوث سردهم. حالا من درمانده بودم از همه جاو جز دامن خدا هیچ مفر و پناهی نداشتم.شاید آن شب عاشقانه ترین نماز عمرم را خواندم. آن شب نماز استغاثه به حضرت زهرا(س)را دوباره خواندم.گریه كردم زار زدم. خدایا تا اینجا هم ممنون كه زهرای من چشم باز كرد.اگر تو نمی خواستی من چشمان او را هیچ وقت نمی دیدم. اگر تو نخواهی كیست كه بتواند؟ من باز هم راضیم به رضای تو مرا صبری ده .شاید اینگونه می خواهی از ته دل از زهرا دست بكشم. من كه دست كشیدم تو هم از او راضی باش. من كه با تو قبلا معامله كرده بودم از هوای نفسم گذشتم تا تو به من فرزندانی سالم وصالح بدهی.(داستان این را هم بعدا خواهم گفت)از او راضی باش تا فردا صبح كه دیدمش به سوی تو پر كشیده باشد. من نمی خواهم آرام جانم بیش از این زجر بكشد.
چیز دیگری برای قربانی ندارم.یك آن یادم افتاد؛داشتم .من حلقه ازدواجم را هنوز داشتم كه به آن هم دلبسته بودم.حلقه ازدواجم را نذر امام رضا كردم تا شاید به واسطه این حلقه ای كه پیوند میان ومن و بنده اش را نشان می داد ایشان هم شفاعت پیوند بین من و خدایم را بنماید. حالا تهی هستم .خدای من روا مدار بنده ای درمانده از همه جا از درگاه تو دست خالی برگردد.من نمی خواهم كسی از این غم من مطلع شود تا تو خود بزدایی از چهره ام این غم را. من چنان بنده ای نبوده ام كه حالا بتوانم از تو چیزی طلب كنم بدون شرمساری.اما از تو خداییت را می خواهم .میدانم كه تومهربان ترین مهربانانی می دانم كه تو از ما به ما مشتاق تری تو را به عرش كبریاییت زهرای مرا یا به نیكی به من بازگردان یا به نزد خود ببر كه بازگشت همه با به سوی توست.شاید گفتن این حرف خنده دار باشد اما من آن شب برای اولین وخدانكند آخرین بار نگاه محبت آمیز خدارا احساس كردم ایمان داشتم فردا روزی دیگر خواهد بود.صبح زود به بیمارستان رفتم در راه فقط در دل آیه امن یجیب المضطر اذادعاه ویکشف السوء می خواندم چقدر این قشنگ است و آرامش بخش.برخلاف هر روز كه از ونك تا بیمارستان را با ماشین می رفتم امروز مسیر را پیاده رفتم.بی هیچ استرسی بدون اینكه نگران باشم. حتی از آسانسور هم برای رفتن به طبقه پنجم استفاده نكردم. به راهرو بخش هم كه رسیدم اصلا منتظر نبودم كسی را ببینم تا از او احوالی بپرسم. چون نزدیك سال نو بود كسی را پذیرش نمی كردند بنابراین تنها بیمار باقی مانده بخش رهرا بود كه آن هم شاید امروز و یاچند روز دیگر مرخص شود...كنار دیوار ایستادم تا درب چشمی بخش باز شود ومن عظمت خدا را ببینم. در باز شد زهرای من سر جایش نبود.....تخت خالی ...دستگاهها خاموش..........خنده دار است اگر بگویم لبخند زدم...به سلامت دخترم سفرت بخیر اما تو دوستی خدارا چو از این كویر وحشت به سلامت گذشتی به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را......زیر لب خواندم ما از خداییم و به سوی او برمی گردیم.....فقط باید توانی داشته باشم كه به آقای زمانیان بگویم...خدا صبرش دهد خیلی سخت است...در افكار خودم بودم كه دوباره درب باز شد و پرستار بیرون آمد نگاهی به من انداخت و رفت.انگاراز قیافه ام خوانده بود همه چیز را میدانم.اما وقتی برگشت پرسید چرا امروز سراغ دخترت را نمیگیری؟!!قبل از اینكه من جواب بدهم گفت بلندشو بیا ببین دخترت را حمام كرده ایم چه خانمی شده .....این بار من با تعجب نگاه كردم و پرسیدم اما سر جایش نبود دستگاه هم خاموش؟!!! خندید و گفت برای اینكه ما داشتیم حمامش می كردیم ونیازی هم به آنها ندارد چون همه چیز مثل روز اولی است كه اینجا آمدید....همان لبخند بر لبانم نقش بست ..باورم نمی شدیعنی زهرای من زنده است...گل من،عشق من ...آه خدایا چه بگویم كه به اندازه بزرگی تو باشد....رفتم زهرا را دیدم ...مثل یك فرشته ..انگار دیروز یكی دیگر را به من نشان داده بودند. چشمان زیبایش را به من دوخته بود خندید آخ جانم مرا شناخت بغلش كردم ....بوییدمش و دستان كوچكش را غرق در بوسه كردم . بوی خدا را از وجودش حس می كردم.انگار دیروز خواب بوده اما حالا بیدارم چون بخار بخوری كه به صورت زهرا می خورد صورت مرا هم قلقلك می داد....دكتر كچاریان آمداو هم مثل من خندید و باز هم گفت این واقعا یك معجزه است.....دكتر غفوریان هم آمداو هم با خنده گفت به همسرت بگو به فكر هزینه بیمارستان باشد شب عید را ان شاءالله خانه خودتان هستید....به آقای زمانیان زنگ زدم اما او نمی توانست حال مرا بفهمد چون نمیدانست اینجا چه اتفاقاتی افتاده.به نظر شما چه حرفی برای زدن می ماند جز اینكه
"یار با ماست چه حاجت كه زیادت طلبیم"
اينها هم عكسهايي كه پرستار از زهرا بعد از خوب شدن چشمهاش گرفته بود.دستش درد نكنه.
![]()
![]()
![]()
امروز يك شنبه ۸/۶/۱۳۸۸
سلام به همه دوستان .ببخشید یك كم دیر كردم. برای كمك به خواهر آقای زمانیان برای طی دوره درمانبارداری به تهران رفته بودم متاسفانه هشت روز اول ماه رمضان هم برای من پرید. عیبی ندارد خداكند اینها نتیجه بگیرند بعد ماه رمضان جبران می كنم.
ممنون از یه قطره اشك .تولد یك سالگی وبلاگم گذشت.حتی تولد زهرا هم كه پنجم شهریوربود نتوانستم اینجا برایش جشن تولد بگیرم. اما چند روز بیشتر به پایان ماجرای زهرا نمانده بعداز آن هم عكسهای یك سالگی هم دوسالگی وهم نوزادی زهرا را اینجا میذارم.
از حضور پرمحبتتان ممنون.
دیشب را باز هم به زور خوابیدم. یك لحظه قیافه زهرا از جلو چشمانم نمی رفت. می ترسم نكند خواب باشد نكند فرداصبح كه بیدار می شوم همه اینها خوابی بیش نبوده باشد؟!هر طور شده خوابیدم به شوق دیدن زهرا. صبح زود از خانه زدم بیرون.بیمارستان كه رسیدم رسیدن به طبقه پنجم برایم آرزو بود. وقتی جلو در ICU رسیدم وزنگ زدم پرستار بیرون آمد و در جواب درخواست من برای دیدن زهرا گفت باید تا آمدن دكتر برای ویزیت صبر كنم.این اولین باری بود كه این حرف را می زد.دلم لرزید.نكند اتفاقی افتاده باشد؟!وقتی پرستار وارد ICU شد من دزدكی از كنار در نگاه كردم نفسی كشیدم چون زهرا هنوز روی تخت بود.شاید از وقتی بهتر شده باید منتظر دكتر بمانم.آقای زمانیان زنگ زد من هم جریان راگفتم.او هم نگران شد اما با گفتن اینكه ان شاءالله چیزی نیست خداحافظی كرد. تا دكتر كچاریان بیاید و معاینه طولانی اش را انجام دهد من هزار بار مردم وزنده شدم. وقتی بیرون آمد دكتر گفت:این از نظر من یك معجزه است من هیچ وقت این مورد را فراموش نمی كنم.اما...امای دكتر تمام وجودم را لرزاند اماچه؟!! مشكلی هست كه شاید طبیعی باشد. زهرا به هیچ نوری واكنش نشان نمی دهد در واقع چشمانش نمی بینند.شاید به دلیل استفاده زیاد از دستگاه و جدا كردن مداوم باشد.شاید زودگذر شاید هم....من حرفهای دكتر را نشنیدم اشكهایی كه در چشمانم حلقه زده بود باعث می شد دكتر رامحوببينم. یعنی چه؟!حالا چه باید كرد؟دكتر گفت كه به فوق تخصص اعصاب كودكان زنگ زده تا بیاید ویزیت كند.باید منتظر ماندتا نظرش رااعلام كند.اما من می دانم كه گفتن این حرفها برای دلخوشی من است. برای این هم نگذاشته بودند زهرا راببینم كه شوكه نشوم.دیگر یادم نمی آید دكتر چه حرفهایی زد فقط می دانم كه گفت باز هم صبر كنید.وقتی دكتر رفت پرستار مرا صدازد برای دیدن زهرا لباس بپوشم. یعنی كور بودن چه شكلی است؟زهرا نمی تواند مرا ببیند؟از كجا بداند من مادرش هستم و یا پدرش را بشناسد تا لبخند بزند؟وقتی وارد ICU شدم با دیدن زهرا كه تمام بدنش حالت فلج داشت و دیدن چشمانش كه به سقف خیره بود و هنوز دهانش را مثل ماهی می چرخاند،شوكه شدم .هیچ حركتی نمی توانستم بكنم.پرستار دستم را گرفت وروی صندلی كنار زهرا نشاندو با گفتن اینكه هنوز هیچ چیز معلوم نیست صبر داشته باش؛ سعی می كرد به من آرامش بدهد. دستان زهرا را گرفتم بوسیدم وگریه كردم.زهرا سر برگرداند اما همچنان چشم به سقف داشت . دلم آتش گرفت. خدای من حكمت كار تو چیست؟من كه نگفتم زهرا را حتما می خواهم. من كه با تو معامله كرده بودم. راضی بودم به نبودش.اما حالا دختری نابینا چه دنیای تاریكی پیش رویش خواهد بود؟آن روز هم پرستار با ماندن زیادم مخالفت نكرد شاید دلشان به حالم سوخت اما من نمی خواهم هیچ كس برای زهرای من دلسوزی كند.حالا چه بگویم به آقای زمانیان.هزار بار جملات را مرور كردم هزار بار از خودم حرف درآوردم.تا حالا حتما چندبار زنگ زده و بیچاره فكر میكند من خوشحال بالای سر دخترش ایستاده ام. نمیدانم چه مدت آنجا ماندم فقط طاقت دیدن زهرا با آن حال را نداشتم كه بیرون آمدم.بهت زده و حیران. چه دنیای عجیبی است دیشب می ترسیدم نكند خواب باشم حالا دعا می كردم ای كاش خواب باشم!! دعا می كردم آقای زمانیان زنگ نزند وگرنه نمیدانستم چه بگویم هنوز این فكر توی ذهنم كه بود كه آقای زمانیان تلفن زد.. چند زنگ خورد تا من جواب دادم ...چه خبر؟!!رفتی دیدیش؟!!خندید؟!!تو را شناخت؟!!!سراغ مرا نگرفت؟(با خنده) آخ كه جگرم سوخت وقتی این حرفها را میزد.انگار كه خودش هم احساس خطر كرده باشد مكثی كرد وگفت چه شده؟ من هم در حالی كه سعی می كردم خیلی عادی نشان دهم گفتم كه دكتر معاینه كرده اما زهرا به نور واكنش نشان نمیدهد اصلا جای نگرانی نیست این كاملا طبیعی است.این را به من گفته كه با دیدنش ناراحت نشوم .تازه برای اطمینان من هم با یك پزشك متخصص مغز واعصاب كودكان هماهنگ كرده برای ویزیت!!همه پرستارها می گویند این طبیعی است وهزارتا حرف دیگر كه او باور كند امكان اینكه نابینایی اش دائمی باشد، وجود ندارد.نمیدانم چطور توانستم او را متقاعد كنم ولی گفتن حقیقت هم كمكی به او نمی كرد چون او بیش از 400 كیلومتر با ما فاصله داشت و كاری ازدستش بر نمی آمد. دلم نمی خواست كسی از این جریان مطلع شود چون فكر می كردم از همین الان باب دلسوزی برایش باز می شود تازه واقعا هنوز هیچ مشخص نبود.شاید زهرا خوب شد.بنابراین تاكید كردم كه به كسی چیزی نگوید به این دلیل كه این شرایط موقت است. به زحمت خودم را كنترل كردم چون من هیچ وقت به آقای زمانیان دروغ نگفته ام وهیچ چیز را از او پنهان نكرده ام اما حالا مجبور بودم.وقتی قطع كرد احساس كردم تمام دنیا را روی دوش من گذاشته اند. پس این دكتر كی می آید؟ انتظار خیلی سخت است.احتمالا غروب بعد از مطب.تا غروب هزار بار زیر لب دعا كردم. نمیدانستم چه بگویم زهرا را بخواهم دوباره یا برای نبودش دعا كنم؟!!بالاخره انتظار كشنده به پایان آمد و كسی كه منتظرش بودم آمد الان اسمش یادم رفته شاید به این دلیل است كه خیلی خوشایندم نبود رفتارش. وقتی داخل رفت و بیرون آمد با كمال خونسردی گفت:خانم جان دختر شما برای همیشه نابیناشده الان هم كاری نمی شود كرد فقط وقتی مرخص شد برای گرفتن نوار مغزی بیاورید تا ببینم به غیر از بینایی به جاهای دیگری هم آسیب رسیده؟ دلیل نابینایی هم این است كه در لحظاتی كه دستگاه را از او جدا كرده اند اكسیژن به مغز نرسیده و باعث شده به بخش بینایی آسیب برسد. او این حرفها را با لبخند میزد ودل من آتش می گرفت.حس می كردم همه جا تاریك است چقدر راحت در مورد نابینایی دخترم حرف میزد . پرسیدم یعنی هیچ درمانی ندارد؟ او هم در حالی كه پاكت حاوی 50000 تومان ویزیتش را می گرفت جواب داد نه و رفت....اگر پرستار كمكم نكرده بود همانجا افتاده بودم...این دكتر همینجوریه اصلا به بیماراش امید نمیده آخرش رو میگه كه كسی انتظار بیخود نداشته باشه..ما بازم مورد اینجوری داشتیم ..خوب میشه..این حرفها را پرستار میزد من هم با لبخند غمناكی كه زدم به او فهماندم كه ميدانم حرفهایش فقط برای دلداری من است. در همین حین آقای زمانیان دوباره زنگ زد.نمیدانم چرا نتوانستم بگویم دكتر چه گفت.انگار می خواستم از واقعیت فرار كنم.انگار باز هم منتظر یك معجزه بودم.برای همین گفتم دكتر گفته همه چیز خوبه این وضعیت هم گذراست.از خودم متنفرشدم چرا نمی خواهم حقیقت را قبول كنم ؟با خودم گفتم بگذار دیرتر بفهمد وچند شب دیگر را آسوده باشد. باید می رفتم از بیمارستان. شب شده بود.برای رفتن به كرج دیر بود تازه اگر هم می رفتم نمی توانستم خودم را كنترل كنم حتما به خواهرم می گفتم و تا صبح گریه می كردم. تصمیم گرفتم به خانه دایی آقای زمانیان بروم چون آنجا می توانستم به بهانه خستگی خیلی زود به رختخواب بروم. وقتی از بیمارستان بیرون آمدم حس می كردم تمام خیابانها مرا از هر سو فشار می دهند. شور وشوق مردم برای خرید نوروزی، بچه هایی كه دست در دست والدینشان برای خرید آمده بودند، صدای بوق ممتد ماشینها، چراغهای مغازه ها همه دلم را آتش میزد. یعنی زهرا هچ وقت اینها نمی بیند؟از همان جلو بیمارستان سوار ماشین شدم حس می كردم باید به یكی بگویم و گرنه منفجر می شوم.در همین حین برادر بزرگم كه محل كار والبته زندگی اش بندر ماهشهر است زنگ زد. بنده خدا هفته قبل كه به اراك آمده بود برای كارهای دانشگاه به دیدن زهرا هم آمد. نتوانستم خودم را كنترل كنم وقتی پرسید چه خبر. بی آنكه توجه كنم به نگاههای متعجب راننده كه از آینه نگاه می كرد زدم زیر گریه. تمام ماجرا را تعریف كردم.جملات امیدوار كننده اش آرامم كرد.انگار منتظر حرفهایش بودم. رسیده بودم ونك و باید پیاده می شدم. بنابراین خداحافظی كردم وتاكید كردم كه به كسی فعلا چیزی نگوید مخصوصا آقای زمانیان. از مدل حرف زدنمان راننده فهمیده بودید اهل كجاییم وقتی كرایه دادم نگرفت گفت همشهری هستیم و برای زهرا آرزوی سلامتی كرد و رفت. از ونك تا رسالت هم ماشین دیگری سوار شدم خواستم اصلا به این مسئله فكر نكنم اما آهنگی كه راننده گذاشته بود و البته آن موقع نمیدانستم خواننده آن كیست حالا هم نمیدانم فقط شعرش را توانستم پیدا كنم، نگذاشت راحت باشم. درحالي كه سرم را به شیشه ماشین تكیه داده بودم آرام اشك می ریختم...
دلم گرفته اسمون
نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها
رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه
خنده به ما نیومده
دلم گرفته اسمون
از خودتو خسته ترم
تو روزگار بی کسی
یه عمره که در به درم
حتی صدای نفسم
میگه که توی قفسم
من واسه اتیش زدن
یه کولبار شب بسم
دلم گرفته اسمون
یکم منو حوصله کن
نگوکه از این روزگار
یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن
عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه
لحضه به لحضه لعنتم
اهای زمین
یه لحضه تو نفس نزن
نچرخ تا اروم بگیره
یه آدم شکسته تن
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
شنبه 18/12/88
بعد از نماز صبح خوابم نبرد.دیشب هم به زور خوابیدم. حس می كنم تازه متولد شده ام دقیقا مثل همان روزی كه به بیمارستان می رفتم برای بدنیا آمدن زهرا.یك هیجان همراه با ترس والبته امید.از خانه كه بیرون آمدیم قدمهایم سست بود.دلم می لرزید اما انگار كسی مرا هل می داد بی آنكه بخواهم انگار می دویدم.از كرج تا بیمارستان با مترو حدودا ساعت و نیم طول می كشد. فرصت خوبی بود تابیمارستان را درذهن مرور كنم. آقای زمانیان كه حالی بدتر از من داشت. او خودش بعدها به من گفت كه هر وقت از پیچ راهرو رد میشده چشم به در داشته كه زهرا سر جایش هست یا نه؟الان هیچ نمی گوید اما من خوب می دانم چه حالی دارد. امروز بر خلاف هر روز كه انگار تابیمارستان فاصله زیاد بود خیلی زود رسیدیم.نفس كشیدن سخت بود.رفتن به طبقه پنجم فكر كنم به اندازه بالارفتن از اورست سخت بود. انگار هوا كم شده باشد به نفس زدن افتاده بودم.وقتی وارد راهرو منتهی به اتاق ICU می شدیم لحظه ای ایستادم .خدای من به من توان تحمل آنچه را كه خواهم دید بده. بی آنكه بخواهم زیر لب آیت الكرسی می خواندم.به محض ورود به راهرو یكی از پرستارها را دیدم.اصلا نمی توانستم حرف بزنم
با اشره سر جویای حالش شدم.پرستار لبخند زد گفت كه پزشكان بالای سر زهرا هستند وهمه چیز مرتب است. این یعنی چه؟!! پرستار هم گفت كه قبل از ساعت 6 دستگاه ها را جدا كرده اند و هنوز اتفاق خاصی نیفتاده.باورم نمشد انگار خواب بودم. هرچند كه هنوز باید صبر كرد اما تا همینجا هم به اندازه كائنات و ذره ذره موجودات تو را شكر ای خدای مهربان. ای خدای من آنقدر زبانم الكن است كه نمی توانم شكر تو را به جا بیاورم.اشك در چشمان آقای زمانیان حلقه زده بود. پرستار ما را راهنمایی كرد تا زهرا را ببینیم.باورم نمی شد با آن چشمان زیبایش این طرف و آنطرف را نگاه می كرد.
انگار تازه متولد شده باشد.خون گرمی در تمام صورتم جریان یافت.دستگاهی مثل بخور بالای سرش نصب كرده بودند تا به نفس كشیدنش كمك كند. چون مدت زیادی لوله در گلویش بوده انگار دنبال چیزی بگردد مدام سرش را می چرخاند ودهانش را مثل ماهی باز وبسته می كرد. دیدن این صحنه درست به اندازه دیدن اولین بار زهرا برایم دلچسب بود. با آنكه روز تعطیل بود اما دكتر غفوریان كه برای جدا كردن از دستگاه آمده بود هنوز در بیمارستان بود.گفت كه اگر تا 24 ساعت آینده تحمل كند خطر رفع شده است والبته كه خود دكتر هم اظهار كرده كه این به یك معجزه شبیه است.چون جواب آزمایشهایی كه برای تست عفونت گرفته بودند همه منفی بود.در حالی كه در حالت عادی بعد از این همه مدت وجود لوله ها در بدن مثل یك جسم خارجی و مزاحم باعث تولید عفونت می شود.اما حالا آثاری از عفونت وجود ندارد.دكتر می گوید:"حتما خدا خیلی دوستتان داشته كه چنین لطفی در حقتان كرده." یكی ازپرستارها هم با لبخند می گوید كه :"آاز بس نشستید پشت در و برایش انرژی مثبت فرستادید بالاخره نتیجه گرفتید."اما من همه اینها را از مهربانی ولطف خدا می بینم.كه اگر می خواست معیار لطفش را اعمال خودمان قار دهد كه از همان ابتدا زهرایی وجود نداشت.
متشكرم ای پیامبر مهربانی !متشكرم امام رضا و متشكرم همه كسانی كه زهرای مرا دعا كردید. اصلا نمی دانم چه بگویم.حالا هم كه به آن روزها فكر می كنم ذهنم قفل می كند.زبانم بند می آید.اگر امروز شهادت نبود حتما همه بخش را شیرینی پخش می كردم. هركس رد می شد و مارا می شناخت احوال می پرسید وتبریك می گفت.خدای من این واقعیت است یا خواب؟هر روز خانواده هايمان زنگ ميزدند واحوال می گرفتند امروز ما با شوق تمام انها را خبر كرديم و در شاديمان شريكشان كرديم.نميدانم چقدر به اين اوضاع می توان دل بست.اما همينكه زهرایمن چشم باز كرده خدا راشكر.بقيه اش با خداست .تا يار كه را خواهد.
اگر زهرا بهبود یابد ظرف چند روز آینده مرخص می شود و باید به فكر ترخیص و تهیه هزینه های بیمارستان باشیم. تا امروز به این مساله فكر نكرده بودیم. هر چند كه دوستان وآشنایان همه اعلام كرده بودند كه كمك می كنند اما بالاخره باید فكری كرد. خودم حدس می زنم تقریبا بیست وپنج میلیونی هزینه نهایی باشد.هرچند خانه ای را كه تابستان خريديم برای فروش گذاشته ايم اما فعلا اوضاع خريد و فروش راكد است پس بايد كاری ديگر كرد.البته بندهخدايی به ما قول داده بود كه هرچقدر كم داشتيم در اختيارمان بگذارد اما اگر بشود از چند منبع كمك گرفت بهتر است.برای همین آقای زمانیان بعد از ظهر به نهاوند برگشت تا مقدمات تهیه پول را فراهم كند.الحمدلله زهرا خوب است دوباره رفتم دیدمش.هموز مثل ماهی دهانش را باز وبسته می كند.پرستار می گوید طبیعی است. حس مادر شدن را حالا بیشتر می فهمم.احساس می كنم خدا نگاهم می كند و می خندد.ای كاش من هم می توانستم به این خوبی به خدا لبخند بزنم. امروز خیلی سخت بود دل كندن از بیمارستان.ولی باید رفت.باز هم به امید فردا.













جمعه ۱۷/۱۲/۸۶
امروز حال عجیبی دارم. حس می كنم از همه چیز بریده ام.احساس سبكی و شاید هم بی وزنی.نمی دانم چه پیش می آید.شاید خصلت جمعه ها این باشد.اما من جمعه های بسیار دیده ام ولی هرگز حالی به این صورت نداشته ام.دلهره عجیبی و آرامش عجیب تری همه وجودم را گرفته.اصلا تمام تضادها در درونم جمع شده اند.پاهایم، دستهایم، چشمهایم وحتی قلبم هم به خودم تعلق ندارند.اضطراب را از چشمان آقای زمانیان به وضوح می توان دید.جمعه ها بیمارستان هم خلوت تر است.شاید همین سكوت حاكم بر بیمارستان هم بی تاثیر نباشد.
هر روز صبح كه می آمدم اول به دیدن زهرا می رفتم و بعد از دیدنش هم كلی گریه می كردم اما امروز نمیدانم چرا اشكهایم هم مرا همراهی نمی كند.حس كردم شاید این آخرین باری باشد كه زهرا را می بینم. وقتی بالای سرش رفتم دستان كوچكش را كه به تخت بسته بودند باز كردم و روی چشمانم گذاشتم آه اشكهای من یاری كنید تا دستان كوچك این معصوم شسته شود از اشك مادر دل نگران شاید از خواب برخیزد.دلم می خواست تا غروب بالای سرش بنشینم.
با اینكه چشمانش بسته است حس می كنم مرا نگاه می كند و به من لبخند می زند.من فارغ از اینكه كسی دور وبرم باشد و یا حتی بی خیال نگاه پرستار و یا مرد خدمه ای كه هر روز ما را پشت در اتاق می بیند دلداریمان می دهد، زیر لب شعری را كه همیشه برای زهرامی خواندم زمزمه می كنم:
تو كه ماه هفتا آسمونی منم ستاره می شم دورت می گردم
تو كه ستاره میشی دورم می گردی منم ابر میشم روتو می گیرم
تو كه ابر میشی رومو می گیری منم بارون میشم شرشر می بارم
تو كه بارون میشی شرشر می باری منم سبزه میشم سر درمیارم
تو كه سبزه میشی سر در میاری منم غنچه میشم گل درمیارم
تو كه غنچه میشی گل در میاری منم پروانه میشم دورت میگردم
اصلا انگار خودم نیستم.حتی ایستادن پرستار برای چند لحظه را هم بالای سرم حس نكردم.انگار نشنیدم كه زیر لب گفت كافی است.یكی از پرستارها به دست دخترم سبزی بسته بود كه آن رااز مراسم روضه حضرت علی اصغر آورده بود من چشمان زهرا را درآن سبز دیدم.خدای من این اسماعیل من است كه قربان می شود.اما ابراهیم تو كجا و من ناچیزكجا.....
دیگر دلبسته زهرا نیستم.این روزها سعی كرده ام فكر كنم چگونه خانه را بدون زهرا برای آقای زمانیان محیا كنم!!اصلا دعا نمی كنم برای شادی من چشم بگشاید.برای بدست آوردنش خیلی تلاش كرده بودم.اما حالا از ته دل نمی خواهمش!!اگر قرار بر این باشد بعد از اینكه از اینجارها شد به دلایلی دیگر رنج بكشد نمی خواهمش.من به هر قیمت او را نمی خواهم.من راضیم به رضایت. فقط این همه رنج را بر این كودك معصوم روا مدار.
هر روز چند دقیقه بیشتر نمی ماندم به خاطر مسئله آلودگی واستریل بودن محیط.اما امروز ساعتی را ماندم.بدون آنكه گذشت زمان را حس كنم.پرستار هم حرفی نزد گویی او هم فهمیده بود شاید این آخرین دیدار ما باشد.وقتی بیرون آمدم آقای زمانیان كه نگران شده بود با تعجب نگاهم كرد و پرسید عجیب است امروز گریه نكردی؟و من فقط لبخند زدم.بنده خدا خیلی نگران تر است.هیچ نمی گوید اما من این را به خوبی از چشمانش وازرنگ چهره اش می خوانم.من اضطراب اورا می فهمم.به مراتب بیشتر از من نگران است.اما نگرانی من به خاطر وضعیت بیماری خود اوست.اضطراب برای او مثل سم است.
امروز اصلا دلم نمی خواهد از بیمارستان بروم اما ماندن هم فایده ندارد.به مادر یكی ازبچه ها كه در اتاق كنار ICU بود و به ICU مشرف، خواستم هر خبری شد حتی نیمه شب خبرم كند.از بیمارستان تا كرج برایم مثل سالی گذشت. بنده خدا خواهرم خیلی سعی می كرد تا فضا را عوض كند.شب تلویزیون روضه اما رضا (ع)پخش می كرد.دلم كه نه تمام وجودم به حرم پر كشید.تنهای تنها هیچ كس نبود جز من وحرم .دلم شكست یك دفعه یاد انگشتری افتادم كه از همان زمانی كه خدا زهرا را به ما هدیه داده بود قبلا از اینكه به دنیا بیاید، نذر امام رضا كرده بودم تا خودش نگهبان او باشد واز بلایا دورش نگهدارد.چه زهرا خوب شود چه نشود من انگشتری را می دهم.چون نذر من ادا شده است. وقتی به خودم آمدم هق هق گریه امان را بریده بود.خواهرم وآقای زمانیان با تعجب مرا نگاه می كردند آخر من اصلا عادت به بلند گریه كردن ندارم تازه روضه هم مدتها بود تمام شده بود.اولین بار با صدای بلند گریه كردم اما خجالت كشیدم.حالا فارغ از هر اتفاقی كه بیفتد من خادم امام رضایم و راضیم به رضای خدا و او.دلم می خواهد زودتر بخوابم تا صبح زود به بیمارستان برویم. فردا شهادت امام رضاست .نمی دانم كسی به زهرای من سر خواهد زد یانه؟
فردا روزی دیگر است.خدا با ماست......
یار با ماست چه حاجت كه زیادت طلبیم.
۱۶/۱۲/۸۶
زهراي من شانزده روز است تو از من دوري.شانزده شب است من بي توشبها سر به بالين مي گذارم و پدرت شانزده روز است صحبها كه از خواب برميخيزد صورت ماه تو را نديده و لبخند نميزند.اصلا شك دارم اين شانزده روز خواب به چشمش آمده باشد.زهراي من! براي مادر و پدرت دعا نمي كنی درد دوري تو را راحت تحمل كنند؟!!امروز صبح زود به بيمارستان آمديم مثل هر روز مسير رسالت تا ونك و ونك تا بيمارستان دی برای من به اندازه رفتن تا كره ماه آن هم پياده طول مي كشد.اين روزها وقتی به بيمارستان می آييم انتظار هر خبري را داريم.بعدها آقاي زمانيان گفت كه هروقت از پيچ راهرو منتهي به اتاق مراقبتهاي ويژه رد مي شديم احساس مي كرده در كه باز شود زهرا سرجايش نيست.خدا شاهد است كه اين شبها ديگر دعا نميكنم زهرای من برخيز فقط از خدا مي خواهم براي او آنچه را صلاح است پيش آورد گفتن اين حرف راحت است اما تنها مادري كه نوزادش را از آغوشش گرفته باشند حال مرا درك مي كند.خيلی سخت است تصور كن مادری دعا كند خدايا دخترم را ازمن بستان! چون ديدن دستهای كوچك زهرا كه به تخت بسته شده و چشمان بسته اش كه همسرم حاضر نيست برای لحظه ای هم كه شده آنها را ببيند جان از بدنم خارج مي كند.اين روزها پرستارها خيلي به آقای زمانيان التماس مي كنند براي لحظه ای هم كه شده زهرا را ببيند اما او رضايت نمي دهد.شايد دلش نمی آيد شايد هم می خواهد به نبودنش عادت كند!!!
امروز هم دكتر طباطبايي دوباره براي كارهای تشخيصی به ديدن زهرا آمد.دو روز تعطيلي پشت سر داريم شهادت اما حسن مجتبي (ع) و پيامبر اكرم و بعد از آن هم شهادت امام رضا(ع). اميدوارم خداوند به حق اين عزيزان به كرامت امام حسن و به مهرباني پيامبر رحمت و مهرباني و به شفاعت امام هشتم كار زهراي مرا به سرانجام برساند و او را از دست اين رنج نجات دهد به هر نحو كه بهتر است.امروز هم قرار بود زهرا را از دستگاه جدا كنند اما با نظر پزشك بيهوشی و دكتر طباطبايي اين كار موكول به چند روز بعد شد تا شايد بدنش آمادگي بيشتری پيدا كند.البته هيچ وقت به ما از قبل نمی گويند كه چه روزی اين كار را می كنند شايد ميدانند كه خانوداه دچار چه اضطرابی می شود. به هر حال من و آقای زمانيان فارغ از همه حرف وحديث های پزشكان اينجا پشت در ICU مي نشينيم .هر روز آدمهاي متفاوت و براي بيماريهاي متفاوت را مي بينم و جالب است كه ما براي آنها الگو مي شويم .انگار خدا ما را مامور كرده اينجا بنشينيم واينها را دلداري دهيم.خداوند به حق بيمار كربلا تمام بيماران بخصوص كودكان بيمار را شفا دهد و به ما هم صبر وبردبار عنايت كند.
با سلام به همه دوستاني كه در اين مدت كه نبودم لطف كرده و به اين وبلاگ سر زده اند.از اينكه اينقدر دير آپ كردم پوزش مي خواهم.دو دليل عمده وجودداشت. يكي اينكه به دليلي كه نميدانم چرا از كامپيوتر خانه امكان آپ كردن وحتي نظر ثبت كردن در وبلاگ وجود نداشت و ثانيا حجم درسها زياد بود .به هر حال اميدوارم پوزش مرا بپذيريد وخداوند در دوباره نوشتن وبلاگ ياريم دهد.متشكرم والتماس دعا
۱۵/۱۲/۸۶
امروز هم مثل روزهاي ديگراما من اينقدر پشت اين در مي نشينم تا جوابي بگيرم.خسته ام احساس مي کنم سالهاست نخوابيده ام .خيلي سخت است هر روز چهره معصومي را ببيني که تو خواسته اي بيايد اما کاري نتواني برايش انجام دهيمن هر روز اين تصاوير را مي بينم که دلم خون مي شود.
![]()
![]()
دختر زيباي من آرام باش وبدان که هر جا باشي دعاي من بدرقه راه توست.
۱۴/۱۲/۸۶
امروز هم مثل روزهاي ديگراما من ديگر به خوب شدن زهرا فکر نمي کنم ديگر هرشب با خيال اينکه دوباره زهرا را درکنارم داشته باشم ،به خواب نمي روم.اين روزها احساس مي کنم از او دل کنده ام واز خدا فقط مي خواهم او را از دست اين دستگاهها رها کند .نوعش مهم نيست .اصلا دلم نمي خواهد به خاطر خود خواهيهاي مادرانه ام دختر بي گناه ومعصومم زجر بکشد.اين روزها در ذهنم سعي مي کنم خانه را بدون زهرا تصور کنم شايد نبودش برايم راحت باشد.اين روزها با کسي درباره تفکراتم صحبت نمي کنم. اما در ذهن وخيالم بارها براي زهرا سوگ ميگيرم .شايد بي رحمي ونا اميدي نامش را بگذارند اما من نمي خواهم به داشتن چيزي که صلاحم نيست اصرار کنم.سعي مي کنم اين روزها به همسرم، به خانوداه اش وخانواده ام وهمه کساني که نگران زهراي من هستند دلداري دهم .همسرم نذر کرده اگر زهرا خوب شود هر سال او را به پابوس امام رضا ببرد اما من نذر کرده ام در هر صورت به پابوس امام رضا برويم چه با زهرا چه بي زهرا!!!!!!!!نگراني در چشمان آقاي زمانيان موج مي زند ومن اين حس را خوب مي فهمم چون همه پدرها نسبت به دخترانشان حساسترند مثل پدرم به من. که هر وقت زنگ مي زند با بغض سخن مي گويد ومن خودم را خوشحال نشان مي دهم تا او از غم من اندوهگين نشودمن حالا مادري هستم ميان زمين و آسمان با اندوهي بزرگ که سعي مي کنم بر آن غلبه کنم.نميدانم تا کي اين حال را حفظ خواهم کرد .خدا کند تا آخرش خدا ياريم دهد وگرنه......................
ای دل شکایتها مکن، تا نشنود دلدار من
ای دل نمی ترسی مگر، از یار بی زنهار من
ای دل مرو در خون من، در اشک چون جیحون من
نشنیده ای شب تا سحر، این ناله های زار من
یادت نمی آید که او، می کرد روزی گفتگو
میگفت بس دیگر مکن، اندیشه ی گلزار من
اندازه ی خود را بدان، نامی مبر زین گل ستان
این بس نباشد خود تو را، کآگه شوی از خار من
گفتم امانم ده به جان، خواهم که باشی این زمان
تو سر ده و من سرگران، ای ساقی خمـّار من
چون لطف دیدم رای او، افتادم اندر پای او
گفتم نباشم در جهان، گر تو نباشی یار من
گفتا مباش اندر جهان، تا روی من بینی میان
خواهی چنین، گم شو چنان، در نفی خود دان کار من
گفتم منم در دام تو، چون گم شوم بی جان تو
بفروش یک جامم به جان، وانگه ببین بازار من
۱۳/۱۲/۸۶
امروز هم مثل روزهاي ديگر.آقاي زمانيان از نهاوند برگشت اما تغييري در حال حنانه من رخ نداده کمي بهترشده اما دوباره ثابت ماند.اين روزها دعايم تنها رهايي او از دست اين دستگاههاست وبس.اصلا دلم نمي خواهد اورا اينچنين ببينم.امروز اتفاق عجيبي افتاد.آقاي زمانيان پيشنهاد کرد نام حنانه را زهرا صدا کنيم شايد به حرمت نامش تغييري در اوضاع ايجاد شودالبته قبلا هم اين پيشنهاد را داده بود اما با مخالفت من مواجه شد .من نام حنانه را دوست داشتم وشايد همان وسوسه هاي نفساني به من اين فکر را القا مي کرد که تغيير نام هيچ تاثيري ندارد.اما امروز از ته دل نيت کردم زهرا خوانيمش تا به برکت نامش از دست اين همه دستگاه رها شود.شايد گفتنش غير قابل باور باشد اما تا ظهر نشده فشار ريه ها پايين آمد .حتي جواب آزمايشهايي که دکتر مي گفت امکان عفونت شديد در دستگاه تنفسي به دليل وجود دستگاهها مي رود،عالي بود.انگار زهراي من از اين رو به آن رو شده بود.خداي من چه زيبا همه دوست داشتنيها را از من مي گيري. حتي اگر زهرا را هم به من برنگرداني بازهم سجده شکر به جا مي آورم.راضيم کن به رضاي خودت وصبر به من وهمسرم ده تا برآنچه که تو مي خواهي راضي باشيم ومارا از وسوسه هاي شيطاني به دور دار.زهراي من چشم بگشا ودنياي خوب وزيباي خداي مهربان را ببين .اگر هم چشم نگشايي بدان که خدايي عزيز وزيبا در انتظار توست ................
امروز معني اين جمله را بيش از پيش درک کردم:
به خاطر داشته باش:آرام باش ،توكل
كن،تفكر كن،سپس آستينها رابالا بزن!آنگاه
دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از
تودست به كار شده اند(گزيده اي از نهج
البلاغه)"
يكشنبه 12/12/86
امروز به بيمارستان نيامدم !!چون ديشب در بيمارستان ماندم .در اتاقي مجاور اتاقي كه حنانه خوابيده بود .تا صبح چند دفعه بيدار شدم آرام وقرار نداشتم صداي نفسهايش را ميشنيدم.دلم مي خواست از ميان پرستاران بگذرم ،دخترم را در آغوش بگيرم واز آنجا بگريزم!!!!خدايا باز هم كمكم كن دل پر دردم آرام بگيرد.بد قولي هميشه هم بد نيست خوب شد دكتر نيامد چون باعث شد من اينجا نزديك گلم باشم.دكتر آمد 30/7 صبح.شايد به قول قديميها قدم ودستش خوب باشد.دكتر طباطبايي سوالاتي پرسيد و داروهايي تجويز كرد وگفت كه بايد منتظر نتيجه داروها باشيم.دكتر كچاريان هم حامل پايم نسبتا خوبي بود وگفت كه تغييرات از حالت مورچه اي خارج شده وجاي اميدواري هست.خدايا متشكرم باز هم به ماصبر بده.تا شب در بيمارستان ماندم ودوباره به خانه برگشتم .
شنبه 11/12/86
امروز تنها به بيمارستان آمدم .همه ما را مي شناسند ومانع رفتن من به طبقه پنجم نمي شوند.اما من از پيچ طبقه پنجم كه مي گذرم اضطراب به سراغم مي آيد چشمم به در است تا باز شود ومن حنانه را روي تخت ببينم.باز هم همان حرفهاي تكراري از دستگاه جدا كرده اند اما باز هم نتوانسته تحمل كند.از پزشك فوق تخصص ريه كودكان دعوت كرده اند براي ويزيت حنانه ومشاوره به بيمارستان بيايد.البته معلوم نيست كي مي آيد قرار است بعداز ظهر بيايد.پول ويزيت را آماده كردم (100000تومان) ودر راهرو منتظر آمدن دكتر طباطبايي.چون دكتر گفته بود يكي از والدين بايد حضور داشته باشند بايد تا آمدن دكتر همينجا بمانم.الان ساعت 12 نيمه شب است اما از دكتر خبري نيست.پرستار مي گويد شايد فردا بيايد شايدهم نيمه شب.نيمه شب هم كه نيامد تا فردا..........
جمعه 10/12/86
امروز دوباره به بيمارستان رفتيم .گفتن اين جمله خيلي تكراري شده به اندازه ديدن ميدان ونك براي من .
تغييرات كاملا مورچه اي .به گونه اي كه نمي توان به آن تغيير گفت.اين را دكتر گفت.ديگر هيچ براي گفتن ندارم .جز انتظار.واقعا انتظار كشنده است .اما نميدانم چرا دلم محكم شده .انگار با جايي پيوند زده ام دلم را كه حس آرامشي پيدا كرده ام. هردو ما همين حس را داريم.آقاي زمانيان امروز به نهاوند برگشت .البته به اصرار من.چون فكر مي كنم ماندنش تاثيري ندارد هرچند كه مي دانم دلش اينجاست اما باز هم روحيه اش عوض مي شود.اعتراف مي كنم وقتي كه رفت حس كردم در اين شهر خيلي بيگانه ام حتي در اين كره خاكي هيچ كس را نميشناسم وتنهاي تنهايم .براي لحظاتي بغض گلويم را گرفت اما دوباره همان نيرو به سراغم آمد وباز هم انتظار ونگاه به در اتاقICU كه ميشد حنانه را ازكنار در و از فاصله دور ديد.تا غروب در بيمارستان ماندم .تصور كن غروب جمعه باشد وبخواهي جگر گوشه ات را تنها در بيمارستان رها كني وبيمارستان تا ميدان ونك را گريه كني زير نگاه چشماهايي كه با تعجب تو را نگاه ميكنند(البته اين يك قلم گريه براي حنانه نبود).شب را زودتر خوابيدم تا صبح ديگري و شايد خبرهاي جديدتري را آغاز كنم.
پنجشنبه 86/12/9
امروز با اميدي فزون تر به بيمارستان آمدم چون ديشب اتفاق جالبي افتاد پدر يكي از بچه ها(آقاي زمردي) كه فرزندش نياز به عمل دوباره داشت،با ما تماس گرفت وگفت كه امروز به قم وجمكران مي روند اگر دوست داريم آنها را همراهي كنيم.خدا مي داند در آن لحظات چه حسي داشتيم .فكر مي كنم خدا مي خواهد عجز وناتوانيمان را تا آخرين درجه به ما بفهماند والبته فرصت خوبي بود براي شكايت!!!. امروز براي اولين بار بالاي سر دخترم رفتم.تمام هستي ام بر باد رفته انگار در آن لحظات همه دنيا با بزرگيش برايم كوچك بود تا وقتي كه او را نمي بينم خيلي به خودم دلداري مي دهم اما به محض اينكه چشمم به حنانه مي افتد وبا آن حال زارش همه چيز به هم مي خورد. حالت خفگي پيدا كرده بودم از اين كه مثل مرده اي روي تختي افتاده ومن هيچ از توانم برنمي آيد از خودم متنفر شدم .حس كردم او را من به دنيا آورده ام پس باعث سختي و رنج او منم.حالا كه فكر مي كنم به آن لحظات باز هم گريه امانم را بريده واقعا لحظات سختي بود .دستان كوچكش را در دست گرفتم حتي نصيحت پرستار را هم نمي شنيدم برايش لالايي خواندم نه اينكه بخوابد شايد بيدار شود. اما او انگار مادرش را از ياد برده آخ دخترم چشم بگشا پدرت هم آشفته است آشفتگي اش را پاسخ ده.باورم نمي شود دختر كوچكم اين چنين آرام خوابيده باشد وبه نوازش مادر پاسخي ندهد.حنانه من چشمانت را باز كن .دلم براي نگاه آبيت تنگ شده.مقاومت كن تو پيروز مي شوي.به قم وجمكران مي روم تا شفاي تو را از آن عزيزان بخواهم.دعاي مادر بدرقه راهت .در حالي كه با خودم زمزمه مي كردم:
در بهار زندگي رفتي سفر تو بي خبر اي مانده در كاشانه ام جاي تو خالي
نازنين دردانه ام نشكن دل ديوانه ام اي درخزان خانه ام جاي تو خالي
بهترين تصوير عمرم عكس ناز ونازنيني از نخستين ديدن توست
خوش ترين آهنگ عمرم يادگار دلنشين اولين خنديدن توست
اتاق را ترك كردم.
بايد زودتر راه مي افتاديم .به همرا آقاي زمردي(پدر علي رضا) وآقاي زمانيان به سمت قم حركت كرديم .به حرم كه رسيديم ازدحام جمعيت حركت را كند كرده بود.به داخل حرم كه رسيدم تمام آنچه را كه ديشب فكر كرده بودم از ياد بردم آخر مي خواستم شكايت امام رضا را به خواهرش كنم چون من فرزندم را قبل از تولدش به امام رضا سپرده بودم. مي خواستم شكايت كنم به جاي زيارت اما انگار همه چيز از يادم رفته بود زيارت نامه اي خوانديم وبه سمت جمكران حركت كرديم.اينبار حال ديگري داشتم خنده دار است اگر بگويم دلم براي آن حس تنگ شده .يكي از النگوهايم را كه نذر كرده بودم به مسجد جمكران دادم .نماز ظهر را خوانديم وبه تهران برگشتيم .از امروز به بعد نگاهم نسبت به بيماري دخترم عوض شد وفقط انتظار تحقق يافتن خواست خدا را داشتم .از امروز دعايم اين بود كه خدايا براي هرچه پيش مي آوري به ما صبر بده.الهي رضا برضاك.
امروزپنج شنبه ۱۹ دی ۸۷ ایمیلی از طرف پدری نگران دریافت کردم که فرزندش بیماری قلبی داشت وراهنمایی خواسته بود.من الان حال آنها را خوب می فهمم ومی دانم چه می کشند .اگر چه تصمیم داشتم این پست را درآخرین مرحله بیاورم اما به خاطر تسلی دل و آرامش این خانواده زودتر از موعد پست را اضافه می کنم .این جملات در آن شرایط بحرانی واقعا به من کمک کردند .از همه کسانی که به این وبلاگ سر می زنند عاجزانه التماس دعا برای فرزند بیمار این عزیز دارم.
اگرچه تمام اين پيامها در طي دوران بيمارستان برايم فرستاده شده اند اما دوست دارم همه را باهم يكجا بنويسم.دست همه درد نكند اما با اين همه:
نازم به ناز آن كس كه ننازد به ناز خويش
مرا به ناز كس نياز نيست تا خدا بنده
نواز است به بنده چه نياز است؟
درطوفان زندگي با خدا بودن بهتر از ناخدا
بودن است.
روي هرپله كه ايستاده اي خدا يك پله
بالاتر ازتوست نه براي اينكه خداست،براي
اينكه دست تو رابگيرد.
انسان لحظه هارا پشت سر ميگذارد تا به
خوشبختي برسد غافل از اينكه خود لحظه ها
خوشبختي اند.
هروقت از همه جا نا اميد شدي وديگه هيچ
اميدي نداشتي برو بالاي كوه وداد بزن كه
خدا اميدي هست؟......
بعد مي شنوي كه مي گه:
هست،هست،هست............
گفتم كه خدا مرا مرادي بفرست/
طوفان زده ام راه نجاتي بفرست /
فرمود كه با زمزمه يا مهدي/
نذرگل نرجس صلواتي بفرست/
در كوچه هاي بن بست هم راه آسمان باز است
فقط بايد پرواز را آموخت.
دعا قضا را برمي گرداند هرچند آن قضا
محكم شده باشد.
بخوان دعاي فرج را دعا اثر دارد/
دعا كبوتر عشق است بال وپر دارد/
بخوان دعاي فرج را وعافيت بطلب/
كه روزگار بسي فتنه زير سر دارد/
بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا/
زپشت پرده غيبت به مانظر دارد/
جان را توصفا ده به صفاي صلوات/
همراه ملك شو به نواي صلوات/
خواهي كه شود مشكلت آسان بفرست/
بر چهره دلرباي مهدي(عج)صلوات/.
به خاطر داشته باش:آرام باش ،توكل
كن،تفكر كن،سپس آستينها رابالا بزن!آنگاه
دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از
تودست به كار شده اند(گزيده اي از نهج
البلاغه)
و پیامی که خیلی دوستش دارم:
دفترچه قسط هایم را ورق می زنم ;
تاابد بدهکار رحمتت هستم ای خدای مهربان!!
چهارشنبه ۸/۱۲/۸۶
امروز هم حال حنانه فرقی نداشت .همچنان بدون تغییر.از صبح که پشت در ICU نشسته بودم مدام با خودم کلنجار می رفتم .اینجور مواقع شیطان دست به کار می شود.به هر نحوی می خواهد برای انجام ندادن کار دلیل بیاورد.معمولا خانم ها زیور آلاتی دارند که از آنها برای روز مبادا هم استفاده می کنند.من هم از این قاعده مستثنی نبودم اما من قبلا روز مبادا را پشت سر گذاشته بودم .تمام زیورآلات را قبل از اینکه حنانه به دنیا بیاید، برای خرید خانه فروخته بودم وحالا تنها چیزی که داشتم سه تا النگو بود.من از آن دسته زنهایی هستم که خیلی علاقه به زیور آلات ندارم .اما نمی دانم چرا امروز مدام با خودم فکر می کردم اگر اینها برای سلامتی حنانه نذر کنم چیزی برایم بلاقی نمی ماند!!ویا اینکه واقعا نذر تاثیری دارد؟اگر اینها را نذر کنم ممکن است حنانه خودش خوب شود آنوقت پشیمان می شوم وهزاران فکر خنده دار والبته احمقانه دیگر.اما خدا نخواست شرمنده شوم ومرا بر شیطان غلبه کرد مثل معلمی که در موقع امتحان به شاگردش تقلب می رساند خدا کمکم کرد واز آنها گذشتم .حالا هیچ ندارم که دلبسته باشم .همه آنچه را که داشته ام ،داده ام جز جانم که آن هم در دست اوست.حتی خانه ای را هم که خریده ایم باید برای خرج عمل بفروشیم .پس هیچ نداریم .خودمان مانده ایم ولباسهایمان....حالا احساس می کنم خدا به من لبخند می زند.حس می کنم در عین بی چیزی همه چیز دارم .شاید باور نکنید اما تا غروب حال حنانه من کمی بهتر شد وخبر خوش دیگر اینکه دکتر غفوریان گفت قرار است روز جمعه سمینار جراحان قلب برگزار شود (که الیته زمانش بنا به دلایلی به این تاریخ افتاده بود چون قرار بوده بعد از عید باشد من این را لطف خدا وخواست خدا می بینم.)وامکان دارد برای مشکل حنانه پزشکان دیگر نظرات جدیدی داشته باشند.از اینکه در نبرد خدا پیروزم کرده بود در پوست خود نمی گنجیدم .حالا اگر اتفاقی برای حنانه بیفتد ،دیگر ناراحت نیستم چون برای خوب شدنش همه چیز را داده ام.فردا اربعین است .من امسال برای حنانه لباس سقایی پوشیدم تا از امام حسین به حق شش ماهه اش برای دخترم شفا بگیرم.امشب هم منتظرم تا فرجی شود.
خیلی اوقات که از دکتر برمی گشتیم رادیو ماشین این آهنگ را می خواند امشب هم در برگشت باز هم خواند ومن تا خانه گریه کردم :
آمدهام که سر نهم، عشق ترا به سر برم
ور تو بگوييم که نی، نی شکنم، شکر برم
آمدهام چو عقل و جان، از همه ديدهها نهان
تا سوی جان و ديدگان مشعلهء نظر برم
آمدهام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم، زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن
گر ز سرم کله برد، من ز ميان کمر برم
اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهر دل، من به کجا سفر برم؟
آنکه ز زخم تير او، کوه شکاف میکند
پيش گشاد تير او، وای اگر سپر برم
در هوس خيال او همچو خيال گشتهام
وز سر رشک نام او، نام رخ قمر برم
سه شنبه ۷/۱۲/۸۶
دوباره انتظار ،نگرانی واسترس.حنانه تغییری نکرده همچنان فشار ریه ها بالاست ونتوانست جدایی از دستگاه را تحمل کند.دکتر می گوید این زیاد شدن وابستگی به دستگاه خوب نیست چون خودش باعث عفونت می شود.نمیدانم این حنانه از جان این دستگاهها چه می خواهد .بچه های زیادی آمده ورفته اند اما ما همچنان منتظر یک اشاره ایم .کار ما اینجا دلداری دادن به خانواده هایی است که اگرچه مشکل فرزندشان خیلی حاد نیست اما نگرانند.وقتی حال و روز ما را می بینند آرام میشوند.نمیدانم شاید ما مامور صبر اینان شده ایم.یکی از بچه ها را که عمل کرده اند بازهم نیاز به عمل دارد.خانواده اش خیلی نگرانند خداکند مشکلش به سلامتی حل شود.
اگرچه دلنگرانی کشنده است اما این روزها خدا رابیشتر احساس می کنم وقتی از صبح تا شب فکری جز یاد خدا ذهنم را مشغول نمی کند خوشحالم .ای کاش در زندگی روزمره هم اینقدر به یاد خدا باشم .هر روز باید پاسخگوی تلفن خیلی از دوستان و آشنایان باشم .من پاسخی ندارم جز اینکه دعا کنید.روزها سخت می گذرند حتی ثانیه ها هم به سختی می گذرند وما چاره ای جز صبر نداریم .این چیزی است که پزشکان وپرستاران از ما می خواهند.خداکند امروز دل همه مادرانی که بچه بیمار دارند شاد شود من هم یکی از آنها باشم .
دوشنبه ۶/۱۲/۸۶
الان که به بیمارستان آمدیم فهمیدیم که نتوانسته اند از حجم دستگاهها بکاهند .به محض اینکه کار کاهش را شروع کرده اند ریه هایش مثل بادکند روی هم خوابیده است.والبته فشار ریه ها هم هنوز بالاست.دلم گرفت وزمانی که دکتر این حرفها را می زد اشک درچشمانم حلقه زده بود.چاره ای جز صبر ودعا نداشتیم .این چیزی بود که پزشکان هم برآن تاکید داشتند.من امیدوارم امیدوار ترازگذشته .مقاومت کن دخترم وصبر داشته باش.بدان که دعای خیر ما همیشه ایام حتی ازفاصله های دور نثارت خواهد بود.به دانشگاه رفتم اما بازهم حواسم پیش حنانه بود از نگرانی درحال سکته زدن بودم اما چاره ای نیست جز صبر وانتظار .
درمسیر دانشگاه وقتی ازمترو حرم با سرویسهای دانشگاه ازکنار قطعه های بهشت زهرا عبور می کردیم چشمم به کتیبه هایی افتاد که ابتدای قطعه ها نصب شده بود.
"سکینه استوار عقیده" .نمیدانم چرا حس کردم باید این خانم مادر باشد .شنیده بودم دعای مادران همیشه حتی پس از مرگ هم همراه فرزندانشان است برای همین برای این خانم فاتحه ای فرستادم واز او خواستم به احترام مادریش فرزند مرا هم دعا کند.(البته الان هم که ازکنار این قطعه رد می شوم باز هم برایش فاتحه می فرستم .حس عجیبی مرا به ابن خانم پوند زده) .دلم میخواهد به هرکس می رسم بگویم برای فرزندم دعا کن چون ایمان دارم با دعا قضابرمی گردد حتی اگر آن قضا محکم شده باشد.یکی از دوستان پیام دادکه نماز جعفر طیار بخوان .شب که به خانه رسیدم شروع به خواندن نماز کردم .از ذهنم می گذشت که:
"اکنون این منم ایستاده درمقابل تو.بدون اینکه حرفی بزنم چرا که مرا یارای حرف زدن نیست .اگر تو بخواهی کیست که بتواند سرباز زندواگر نخواهی کیست که بتواند اعتراض کند.
این منم نگران وهراسان ،در درگاه تو ایستاده ام .مشتی خاک با کوله باری از گناه.آنچه مرا ایستاده نگه می دارد،امید به لطف وعنایت توست واینکه می دانم تو خدای خوب منی.یا ارحم الراحمین.
یک شنبه۵ /۱۲/۸۶
بازهم صبح زود مثل کارمندان بیمارستان حتی زودترهم درمحل حاضر بودیم.نگهبان ها هم دیگردرباره علت حضورمان سوال نمی کردند چون مارامی شناختند.قرارشد کم کم از حجم دستگاهها بکاهند تا بتواند خودش بدنش را اداره کند.من می دانم وایمان دارم که حنانه به کمک خدا دراین مسابقه اول اول میشود.هیچ کس هم نمی تواند جلو اورا بگیرد.آه دخترم مقاومت کن.درلحظاتی که درخواب عمیق هستی من وپدرت پشت درمنتظر تو هستیم وبدان که دعای همه کسانی که تورا می شناسند پشت سر توست .
هفته پیش که به دانشگاه رفتم با اساتید صحبت کردم که ممکن است این هفته غیبت داشته باشم اما ماندن حنانه درICU باعث شد که دوباره درکلاس شرکت کنم.چون ممکن بود بعدا به این غیبت ها نیاز داشته باشم .بعدازظهر به دانشگاه رفتم وآقای زمانیان غروب به خانه برگشت من هم ازدانشگاه.تمام طول کلاس حواسم پیش حنانه بود .خداکند جلسه دیگر غیبت داشته باشم ومشغول پرستاری از حنانه .این فکری بود که درتمام طول کلاس از ذهنم می گذشت(این هم از آن حرفها بود).
شنبه ۴/۱۲/۸۶
دشب موبایلم را برای بیداری تنظیم کردم با این متن که :اگرخدا بخواهد حنانه خوب می شود.
دلم می خواست هروقت زنگ میزند برای بیدار باش ،دلم نیز بیدار شود که اگر خدا بخواهد میشود.(نمیدانم شاید همین جمله مرا یاری داد تا بتوانم روزهای سخت جدایی واضطراب را تحمل کنم.)بازهم صبح زود بیمارستان .مثل روزهای قبل.بعد ازمعاینه دکتر غفوریان معتقد بود همین که دیگر دچار بحران نشده خوب است وجای امیدواری هست.منتها هنوز فشار ریه ها بالاست وباید که پایین بیاد.درطول روزچند بار عکس وآزمایش گرفته می شد تا ازتغییرات حتی جزئی هم باخبر شوند. آن روز یکی دیگر از بچه ها که ازقضا همدانی بودند والبته بعدا کار بیمه به دست پدرش انجام شد،از بیمارستان مرخص شد.ومن درآرزوی روزی بودم که ما هم به خوشی از آنجا بیرون برویم.تاغروب بازهم دربیمارستان ماندیم .این ثبات برای ما خبر خوبی بود به طوری که وقتی به خانه برمی گشتیم درطول مسیر دیگر ساکت نبودیم .
جمعه ۳/۱۲/۸۶
دیشب که از بیمارستان به خانه آمدیم نمیدانم چرا بی تاب شده بودم ومثل بچه ها بهانه گرفتم به محض اینکه به خانه رسیدیم از آقای زمانیان خواستم به بیمارستان زنگ بزند واحوالی بپرسد.پرستارها چیز جدیدی برای گفتن نداشتند وگفتند همانطور است.تا آخر شب باز هم دوبار زنگ زدیم اما نتیجه همان بود.من دلم می خواست زودتر بخوابم تا بلکه روزجدید پیامی تازه برایمان داشته باد.اما مگر خواب به چشمانم می آمد .نمیدانم کی خوابم برد.صح زود به بیمارستان آمده ایم .از پیچ سالن که رد می شدیم احساس می کردم قلبم از جاکنده می شود.بعدها فهمیدم آقای زمانیان نیز همین حس را داشته.دکتر که آمد گفت دیشب زهرا بحرانهای زیادی را پشت سرگذاشته به طوری که فکر نمی کرده تا صبح دوام بیاورد .اما خداراشکر فعلا همه چیز ثابت مانده.من به دیدن دخترم رفتم اما آقای زمانیان نیامد .آرام با چشمان بسته روی تخت دراز کشیده بود .انواع واقسام دستگاهها به اومتصل بود.دیدن این صحنه واقعا دردآور است اما من نمیتوانم اورا نبینم .اگرچه نشتن پشت دراتاق هیچ فایده ای به حال اونداشت اما انگار نمیتوانستم لحظه ای از آنجا دور شوم.یکی ازبچه هایی که تازه چندروز ازعملش می گذشت آنقدر درpost ICU بیقراری کرد که دکتر اجازه مرخص اش را صادر نمود اما حنانه من انگار نمی خواهد بیقرار مادر شود.کاش دکتر بیقراریهای مرا حس میکردوحنانه راباسلامتی مرخص می کرد.این حرفها شاید گفتنش خنده دار باشد اما باورکنید وقتی درموقعیت اضطراب ودلواپسی قرارمیگیری دلت می خواهد هرکار بکنی تا ازآنجا رهایی یابی.تاغروب اوضاع همان بود .دوباره مسیر بیمارستان تا ونک را پیاده رفتیم بی آنکه کلامی بین مارد وبدل شود والبته گاهی قطرات اشک به یاری هردومان می آمد.نمیدانم خدا خودش نیرویی فزون دهد.
سلام به همه دوستان .مرا به خاطر دیرآمدنم ببخشید.خنده داراست اگر بگویم cd عکسهای حنانه را پیدانمیکنم.دوست داشتم از عکسها نوزادی وحتی عکسهای بیمارستان هم بگذارم اما متاسفانه فعلا مقدور نیست .به محض اینکه پیدایش کردم حتما قرارشان می دهم .هرچند دیدن عکسهای بیمارستان خیلی دردناک است.بازهم پوزش مرابپذیرید.
![]()
![]()
قبل ازاینکه این پست راشروع کنم لازم است ازهمه دوستانی که اظهارلطف کردند درزمان غیبتم پوزش بخواهم .بعدازاین پست تصاویری از دخترم را خواهم گذاشت .
پنج شنبه ۲/۱۲/۸۶
ديشب را خدا مي داند چگونه سپري كردم وخدا مي داند چقدر گريه ام را درگلو خفه كردم.نكند خدا قهرش بگيرد.از يك طرف نگراني واز طرف ديگر محبت وتلفنهاي پي در پي فاميل كه تازه مطلع شده بودند.از همه مي خواستم كه دعا كنند .آه كه صداي نفسهاي حنانه از درو دیوار خانه مي آيد .خداي من صداي نفسهايش را از من نگير.صبح زود به بيمارستان رفتيم .پيشرفت چنداني نداشته اما بدترهم نشده بود .خدايا شكر من به همين هم راضيم .پزشكان اميدوارند كه اوضاع بهتر شود.دكتر كچاريان هم به ديدن حنانه آمد وبه ما اميدواري داد.من وآقاي زمانيان به ديدنش رفتيم البته از فاصله دور .طاقت نياوردم واشكانم جاري شدواين آخرين ديدار آقاي زمانيان با اوبود . مي گفت كه طاقت ديدنش را ندارد.خدا كند حنانه من طاقت بياورد.تا غروب دربیمارستان پشت درICUماندیم .واقعا انتظار کشنده است .اما ماندن ما فایده ای نداشت وکاری ازدستمان برنمی آمد.به خانه برگشتیم اما من دلم را دربیمارستان جا گذاشتم .فقط خدا میتوانست درآن اوضاع به داد مابرسد وبس. خدایا به مانیرو بده وصبر که درمقابل خواسته هایت سر تسلیم فرود آوریم .
قبل از اين كه پست جديد رابنويسم لازم است بگويم كه وقايع بيمارستان را تقريبا هر روز وبعضي مواقع روز بعد دردفترچه ياد داشت كوچكي نوشتم .مي خواستم حنانه كه بزرگ شد به اونشان دهم تا هميشه ايام شكرگزار خدا باشد.
چهارشنبه ۱/۱۲/۸۶
امروز صبح بعد از نماز صبح عازم بيمارستان شديم .من ،حنانه،آقاي زمانيان ،دايي وپسر دايي شوهرم كه در تهران دانشجو بود وآن شب برحسب اتفاق به منزل عموي خود آمده بود.خواهرم نيز به تنهايي عازم بيمارستان بود.دوباره نگراني،دوباره اضطراب .حتي گريه هم مرا آرام نمي كرد .وقتي خواهرم را دربيمارستان ديدم وبي قراريهايش را حدس مي زدم از موضوعي اطلاع داشته باشد كه من بي خبرم .اما دلم نمي خواست بپرسم .بعدها فهميدم بيقراري هايش به اين علت بوده كه از شوهرش شنيده بود(قبلا گفتم كه ايشان پزشك است)كه عمل بسيار سنگين است وممكن است حنانه با موفقيت عمل نشود.آنقدر مضطرب بود كه همه فكر مي كردند او مادر حنانه است .باز هم به طبقه پنجم رفتيم اما اين بار مي دانستم كه راه گريزي نيست.حنانه من با چشمان خواب آلودش اطراف را نگاه مي كرد ومن سرگردان.حنانه را براي آماده شدن به همان اطاق قبلي بردم .وقتي لباسهايش را در مي آوردم تمام صورتم گر گرفته بود .اين بار انتظار خيلي طول نكشيد وپرستاري براي بردن حنانه آمد ،بدون هيچ مقاومتي ازآغوشم خارج شد ومن به نا گاه احساس كردم تمام دنيا را از من ستانده اند.در حالي كه سعي مي كردم خودم را كنترل كنم به داخل راهرو آمدم وكنار بقيه نشستم .خيلي طول نكشيد كه پزشك بيهوشي به داخل بخش رفت ولي با سرعت برگشت وآقاي زمانيان را صدا زد.او را به داخل برد وقتي بيرون آمد رنگ به رخساره نداشت ودر حاليكه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت كه او را ازخطر عمل مطلع كرده وگفته كه شانس عمل 50 به 50 است وزماني مي توان گفت عمل خوب بوده كه از بخش مراقبت هاي ويژه خارج شود.با گفتن اين جملات آقاي زمانيان نتوانست تحمل كند وبي آنكه خجالت بكشد اشك از چشمانش خارج شد.من طاقت ديدن اين صحنه ها را نداشتم واصلا فكرنمي كردم او اينقدر تحت تاثير قرار گرفته باشد.چاره اي نبود بايد خودمان را به خدا مي سپرديم.
دقايقي بعد تقريبا ساعت 6 صبح حنانه را كه بيهوش شده بود بر روي تختي از بخش بيرون آوردند.من حتي نتوانستم از جايم بلند شوم اما ديگران او را تا درب اتاق عمل بدرقه كردندومن آرام با خود آيت الكرسي مي خواندم.
اي كاروان آهسته ران كارم جانم مي رود
وان دل كه با خودداشتم بادلستانم مي رود
در رفتن جان از بدن گويندهرنوعي سخن
من خودبه چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود
اما من گريه نمي كردم ترسيدم خدا قهرش بگيرد من فقط نگاه كردم به چهره معصوم كودكم كه ناخودآگاه درگير دردي جانكاه شده بود.خدايا !چشمان منتظر مرا نا اميد نكن .خدا مي داند در راهرو انتظار چقدر زجر كشيدم،چقدر لحظات دير مي گذرند.چقدر انتظار سخت است.تو گويي بند بند وجودم را ازهم مي گسلند.قرآني از پسر دايي شوهرم گرفتم وسعي كردم با آرام كردن خود به آرام شدن بقيه بخصوص آقاي زمانيان كمك كنم .اما خواهرم آرام نمي شد دليلش راهم بعدا فهميدم.حدودا ساعت 9 بود كه آقاي اقتداري از اتاق عمل خبر آورد كه بخش عمده عمل با موفقيت پايان يافته واين خبري بسيار عالي بود.حدود ساعت 11 بود كه آقاي اقتداري همسرم را صدا زد در دلم آشوبي به پاشد اما خوشبختانه عمل با موفقيت تمام شده وآقاي زمانيان در حال صحبت با دكتر بود.خدايا شكرت .اين تنها جمله اي بود كه درآن لحظات توانستيم بر زبان بياوريم.لحظاتي بعد حنانه را ازاتاق عمل بيرون آوردند.آه دختر كوچكم قربان صورت ماهت .خداراشكر كه توانستي تحمل كني وطاقت بياوري.حالا مي توانستيم به اقوام خبر دهيم .به مادرم ومادر همسرم .وقتي به آنها خبر داديم بسيار ما را سرزنش كردند كه چرا مطلعشان نكرده ايم.در همين حين ورق برگشت .اوضاع به وخامت گرويد .جنب وجوش پرستاران وپزشكان آشوبي در دلم ايجاد كرد.من چون مرغي سركنده وهمسرم بي تاب دعا مي كرد.ريه هاي حنانه خونريزي كرده بود .به خون گرم نياز داشت وچون هرسه ما گروه خوني يكسان داشتيم موردي نبود .من براي خون دادن انتخاب شدم.خدا مي داند چه حالي داشتم حاضر بودم تمام قطره قطره خونم را بدهم اما حنانه چشم بگشايد.خدايا صداي ناله پدر ومادري نگران را بشنو وشنيد اندكي بعد با تلاش پزشكان وپرستاران كمي حال حنانه بهتر شد.اما هنوز بايد منتظر ماند اين چيزي بود كه دكتر غفوريان (يكي از پزشكان تيم جراحي )به ما گفت .گفت كه چون تاكنون بدنش باسيستمي غلط كار كرده پذيرش تغييرات برايش كمي سخت است وهمه چيز بستگي به توان خودش داردواينكه بحراني بزرگ را فعلا پشت سرگذاشته وبايد صبر كردودعا.تا عصر در بيمارستان مانديم .اما كاري از دست ما برنمي آمد واوضاع همچنان ثابت بود .من مجبور شدم دخترم را تنها بگذارم .اين اولين شب جدايي من وحنانه بود.
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني
خدايا !تو خود دخترم را حافظ ونگهبان باش.....

