|
دل نوشته های مادر تاريخهايي که ابتداي هر پست هستند مربوط به زمان حادثه مي باشد نه زمان آپ.
| ||
|
[ یکشنبه دهم مرداد 1389 ] [ 0:32 ] [ مادر ]
[ شنبه نهم مرداد 1389 ] [ 18:58 ] [ ]
این پستهای آخر كه آقای زمانیان نوشته بود خیلی ها رو به اشتباه انداخت. در واقع همسرم می خواست جریان رو از دید خودش بنویسه كه نشد. منم اونها رو حذف كردم تا كار ناقص نمونه. [ جمعه بیست و پنجم تیر 1389 ] [ 17:42 ] [ مادر ]
سلام و با تبريك تولد عزيزعالم، پيامبر رحمت و مهرباني و صادق آل محمد(ص) به همه دوستان. پوزش مرا به دليل معلوم نبودن تصاوير ببخشيد. سايتي كه عكسها را آپلود كرده بودم بسته شده و البته هنوز جايگزيني پيدانكرده ام . اما به محض اينكه موفق شوم عكسهاي جديد را قرار مي دهم و تصاوير قبلي را هم درست مي كنم.
چند هفته پيش براي دومين بار آقا امام رضا ما را طلبيد و به پابوس رفتيم. جاي شما خالي. امسال خيلي عالي بود. به بركت وجود زهرا قسمت ما شد كه هرسال اگر عمري باشد مشهد برويم . به ياد همه كساني كه التماس دعا داشتند بودم. خدا قسمت كند مسجدالحرام. از اين به بعد اينجا مطلبي نخواهم نوشت. شايد وبلاگي ديگرباز كنم و براي زهرا مطلب بنويسم. خبرتان مي كنم. آقاي زمانيان هم اگر تصميم داشته باشد از ديد خودش همينجا مطلب مي نويسد. باز هم متشكرم و خدانگهدار.
[ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 ] [ 8:2 ] [ مادر ]
[ شنبه دهم بهمن 1388 ] [ 8:40 ] [ مادر ]
[ چهارشنبه هفتم بهمن 1388 ] [ 23:56 ] [ مادر ]
این مطلب را هم چون قول داده بودم می نویسم. همه كسانی كه مارا می شناسند این موضوع را می دانند . كسانی هم كه نمی شناسند طبیعتا نمی دانند بنابراین ریا نیست. فقط می نویسم از این جهت كه شاید روزی خواننده ای این متن را خواند و تصمیم درست تغییر اساسی در زندگی اش داد. [ سه شنبه ششم بهمن 1388 ] [ 9:15 ] [ مادر ]
جریان بیماری زهرا تمام شد با همه سختیها و غمهایش. اگرچه رنج فراوان در این مسیر كشیدیم اما خدا را شكر كه خدا با ما بود. اگر نه نمی دانم در همان لحظات اولیه چه بر سر ما می آمد. امروز دختر گلم آنقدر شاداب و سرحال است كه هركس نداند او بیماری قلبی داشته اصلا حرف ما را باور نمی كند. من از بازیگوشیهایش لذت می برم و هر روز صبح كه از خواب بلند می شود خدا را شكر می كنم به خاطر دادن این نعمت به ما. همیشه چشمان و دستانش را می بوسم چون ایمان دارم این چشمان با لطف و عنایت دوست باز شده است و این دستان در دستان پرمحبت ائمه علیه السلام بوده است. در تمام مدتی كه ما بیقرار بوده ایم ایشان مواظبش بوده اند. خیلی دلم می خواهد از همه كسانی كه در این مدت ( چه در زمان بیماری زهرا و چه در زمان نوشتن وبلاگ) لطف و محبت خود را از ما دریغ نكرده اند تشكر كنم اما می ترسم نام كسی از قلم بیفتد و شرمنده شوم. با این حال دستان پرمحبت همه شما را می بوسم. من در این مدت فهمیدم كه چه دوستان ونزدیكان با محبتی دارم و چقدر خوب است در لحظه تنگی و سختی دیگران به یاد آنها باشیم. می دانم آن دوستان و آشنایان معدودی هم كه بی تفاوت از كنار درد و رنج ما گذشتند منظوری نداشتند شاید مشغله زندگی آنها را به این بی تفاوتی مبتلا كرده. من از خدا برای آنها بیش از پیش طلب عافیت می كنم چون اگر خدای ناكرده به گرفتاری مبتلا شوند تحملش بدون داشتن دوستانی خوب، سخت خواهد بود.از همه كسانی كه چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی حتی با یك پیامك مارا دلداری می دادند متشكرم. از همه اساتید دانشگاه كه واقعا مرا درك كردند، از همه كسانی كه در مسیر مترو ، اتوبوس خواسته و ناخواسته قصه غصه مادری را شنیدند و دعا كردند،از همه آنهایی كه به خودم نگفتند اما می دانم برای زهرا نذرها كردند، متشكرم. تشكر تنها كلمه و واژه ای است كه می توانم به كار ببرم كه هیچ كلمه ای نمی تواند بیانگر احساس من نسبت به لطف آنها باشد. از خدای خوبم كه این بنده حقیر را در آغوش مهر و محبت خود جای داد و به خاطر گناهانم مرا از لطف خود محروم نكرد ، عاشقانه تشكر می كنم. بعد از این پست چندتا از عكسهای زهرا را می گذارم . جایی هم گفته بودم شاید دلیل لطف خدارا به این بنده حقیرش بدانم وبدانم چرا زهرا را به من برگرداند. در این باره هم در پست پایانی صحبت می كنم. اما بعد از این من اینجا شاید چیزی ننویسم. قرار است اگر خدا كمك كند آقای زمانیان از دید پدرانه خود ماجرا را بنویسد. همه اینها برای این است كه روزی كه زهرای عزیز بزرگ شد بداند كه چه لطف بزرگی شامل حالش شده است. [ سه شنبه ششم بهمن 1388 ] [ 8:54 ] [ مادر ]
سه شنبه ۲۸/۱۲/۸۶ بالاخره روز رفتن فرارسید. به همراه دایی علی آقای زمانیان عازم نهاوند شدیم . از اینكه این مسیر را دوباره با زهرا طی می كنم خوشحالم.خدا می داند بیمارستان كه بودم چقدر این مسیر را بدون زهرا در ذهنم رفتم و برگشتم. حالا زهرا در آغوش من است و بیرون را نگاه می كند و من از دیدن این صحنه باز هم گریه می كنم. نمیدانم چرا اینقدر این روزها زیاد گریه می كنم.خیلی خوب است چون من هر لحظه كه به زهرا نگاه می كنم یاد خدا می افتم واین نعمت كمی نیست. به نهاوند كه نزدیك می شویم اضطرابم بیشتر می شود. میدانم كه همه انتظار دیدن زهرا را با این قیافه ندارند همانطور كه آقای زمانیان نداشت .آنها كه نمیدانند این موجود عزیز چه رنجهایی را تحمل كرده حق دارند اگر ناراحت شوند. چندتا گیر به موهای زهرا زدم تا قیافه اش را دوست داشتنی تر كند و كمی از زردی چهرا اش كم نمايد. وقتی رسیدیم با اسپند و قربانی گوسفند به استقبالمان آمده بودند. حدسم درست بود زینب خواهر آقای زمانیان با ذوق و شوق جلو دوید اما وقتی زهرا را دید معلوم بود كه جا خورده است چون نتوانست جلو اشكهایش را بگیرد.من با دیدن پدرم گریه كردم چون او هم داشت گریه می كرد. با دیدن مادران منتظر و گریان و همه كسانی كه با چشمهایی پر از اشك شوق به استقبال زیبا دختر من آمده بودند. خدایا ممنون كه این اشكهای شوق را می بینم و گرنه نمیدانم در غیراینصورت حالا من چه حالی داشتم.حالا كه این خاطرات را می نویسم با اینكه زمان زیادی از آن موقع گذشته اما باز هم گریه امانم را بریده. خدایا به بزرگی و عظمتت شكر. من با مادر شوهرم داخل یك حیاط زندگی می كنیم آنها یك طرف حیاط ماهم طرف دیگر. خانه ای كوچك است اما پر از صفاست. زهرا را خانه مادر شوهرم گذاشتم وقتی به خانه خودمان رفتم و عكس زهرا را كه روی شیشه بوفه گذاشته بودند، دیدم بازهم گریه كردم. چقدر گریه.....انگار می خواهم تمام نبودن هایم را جبران كنم. تمام گریه هایی را كه می ترسیدم خدا قهرش بگیرد و در گلو بغضهایم را خفه كردم یك دفعه فوران كرده!!! هرسال عید من سفره هفت سین می چیدم امسال كه نبودم خواهرشوهرهای گلم فاطمه و انسیه وزینب زحمتش را كشیده بودند. هیچ جا خانه آدم نمی شود مخصوصا حالا كه انگار كودكی دوباره پا به این هستی گذاشته باشد. باید هرچه زودتر كارهایم را سرو سامان دهم تا عقب افتادگیهای دانشگاه را جبران كنم. در این مدت هم كه دانشگاه می رفتم اساتید خیلی لطف داشتند هم جویای احوال زهرا بودند و هم رفت و آمدهایم را خیلی زیر ذره بین نمی بردند. دكتر نویدی مدیر گروه ، دكترعلیزاده . ترم های بعد هم دكتر رحمانی و دكتر مومنی كه واقعا از همه این عزیزان تشكر می كنم. [ پنجشنبه سوم دی 1388 ] [ 15:41 ] [ مادر ]
۲۵/۱۲/۸۶ دیشب را در بیمارستان ماندم .بعد از بیست وچند روز این اولین شبی است كه كنار زهرا می خوابم. گفتم كه تنها بیمار بخش زهرا بود و پرستار اجازه داد آن شب را بمانم .زهرا را هم به اتاق Post ICUآورد.مثل همان روزی كه اولین بار چشمم به روی ماهش افتاد، قلبم تند تند می زد. هم خوشحال بودم وهم نگران. خوشحال از اینكه بالاخره از این بیمارستان می رویم و نگران از اینكه نكند همه اینها خوابی بیش نبوده و من بیدارشوم و نباشد.!!! آن شب زهرا خیلی بیقراری می كرد. پرستار گفت كه بدلیل داروهایی بوده كه مصرف می كرده اما حالاقطع شده.گفت كه ممكن است تا شبها همین حالت را داشته باشد باید تحمل كنیم. اما این بیقراریهای زهرا نبودكه خواب ازچشمانم گرفته بود بلكه شادی زایدالوصفی بود كه از بودن در كنارش تمام وجودم را فراگرفته بود. تا نزدیك اذان خوابم نبرد. بعد از خواندن نماز كه پلكهایم را روی هم گذاشتم خواب دیدم اولین روزی است كه به بیمارستان دی آمده ایم و من با زهرا در آغوشم از این بخش به بخش دیگر فرار می كنم. نمی خواستم زهرا را به پرستار بدهم . در خواب نمی توانستم صدای فریادم را بیرون بیاورم و ملتمسانه تقاضای كمك می كردم. یك لحظه بیدار شدم دیدم زهرا چشمان زیبایش را بسته و به خواب عمیقی فرو رفته. نفس راحتی كشیدم اما نتوانستم جلوی اشكهایم را بگیرم كه پرستار وارد شد. با لبخندی گفت حالا بعد از نزدیك به یك ماه تازه یادت افتاده گریه كنی؟!! حالا كه دخترت كنارت خوابیده دیگه چی شده؟ من هم خوابم را برایش تعریف كردم او هم با همان لحن مهربانش خندید وگفت كابوسهایت تمام شده حالا بیداری و میتوانی تا ابد ممنون خدا باشی كه گلت را به تو برگرداند. بعد جای بخیه های زهرا را تمییز كرد هرچند كه تقریبا خوب شده بود اما او از وظیفه اش كوتاهی نمی كرد.آقای زمانیان هم ساعت تقریبا هفت با سوغاتیها به بیمارستان رسید. وقتی رفتم تا او را برای دیدن زهرا بیاورم فكر می كردم الان از خوشحالی بال در بیاورد چون در همه این مدت فقط یك بار آن هم از فاصله دور زهرا را دیده بود. اما وقتی با هم وارد اتاق شدیم و زهرا را بغل كرد نتوانست خودش را كنترل كند و مثل ابر بهار شروع به گریه كرد. انگار انتظار نداشت زهرا را اینقدر لاغر و نحیف ببیند. من هم سعی می كردم با گفتن اینكه الان خیلی خوب شده نگران نباش دكتر گفته به زودی مثل روز اولش می شود حتی بهتر، آرامش كنم اما فایده ای نداشت. زهرا هم با دیدن او انگار قهر كرده باشد نگاهش نمی كرد مدام چشمانش را به من می دوخت این هم خود دلیل دیگری بود تا آقای زمانیان نتواند خودش را كنترل كند. خوب شد پرستار آمد و از او خواست برای كارهای ترخیص اقدام كند وگرنه نمیدانم چگونه می شد او را آرام كرد. هنوز هم زهرا دهانش را مثل ماهی باز وبسته می كند حتی یك لحظه هم دهانش را نمی بندد. دكتر گفت كه اشكالی ندارد چون مدت زیادی لوله ها داخل تا ابد بدهكاررحمتت هستم ای خدای مهربان. بعد از چند ساعت آقای زمانیان با برگه تصویه آمد كه البته با كلی تخفیف كلا 21 میلیون شده بود كه قبلا 8 میلیون آن را داده بودیم و حالا هم یازده میلیون بقیه را پرداخت كرده بود. دكتر غفوریان آمد توصیه های نهایی را گفت و ما هم از پرسنل بخش و دكتر تشكر كرده و خداحافظی كردیم. مثل كسی كه از زندان رها شده باشد زهرا را در آغوش كشیدم اما هر قدم كه برای خارج شدن از بخش برمیداشتم تمام روزها مثل فیلم جلو چشمانم می آمد. باورم نمی شد. سعی می كردم گریه نكنم اما نشد. همه ما را می شناختند و با دیدن ما كه درحال رفتن بودیم تبرك گفته و خداحافظی می كردند.آقای قربانی یكی از نگبانها كه بسیار با محبت و مودب بود و همیشه هم احوال زهرا را از ما می پرسید وهیچوقت مانع رفتن ما به بخش نمی شد را هم دیدیم و خداحافظی كردیم. در دلم می گفتم خداحافظ بیمارستان دی، خداحافظ همه رنجهایی كه كشیدم من شما را اینجا دفن می كنم اما فراموش نمی كنم. چون می خواهم همیشه یادم باشد كه خداچه لطفی در حقم كرده است. وقتی كه از بیمارستان خارج شدیم پشت سرم را نگاه كردم و آرزو كردم هیچ كس گذرش به اینجا نیفتد. خداكند همیشه همه بخشها مثل الان كه نزدیك عید است خلوت باشد. دایی آقای زمانیان جلو بیمارستان منتظر ما بود تا ما را به كرج خانه خواهرم ببرد. چند روز كرج می مانم تا اگر مشكلی پیش آمد در دسترس باشیم. شب آقای زمانیان به نهاوند برگشت. من و زهرا هم چند روز دیگر می رویم. دلم برای خانه و برای همه تنگ شده. امشب من در كنار زهرا خوابیدم اما تا صبح هزار بار بیدارشدم تا از زنده بودنش مطمئن شوم.خدایا نكند فردا صبح كه بیدار می شوم زهرا نباشد؟!!!
[ دوشنبه هجدهم آبان 1388 ] [ 19:19 ] [ مادر ]
۲۴/۱۲/۸۶
من در این مدت به این نتیجه رسیده ام كه واقعا نباید به كسی غیرخدا امید داشت.اما ما آدمهامتاسفانه فقط حرف توكل را می زنیم .می گوییم "توكل به خدا حالا برم فلانی رو هم ببینم شاید فرجی شد." تنها بیمار بخش یك هفته است كه زهراست برای همین هم او را همانجا نگه داشتند تا در دسترس خودشان باشد. فكر كنم همه دعا می كردند زودتر مرخص شود تا بخش تعطیل شودو بتوانند به برنامه هایی كه برای نوروز تدارك دیده بودند برسند.پرستار از من هم خواست كه این شب آخری را اگر دوست دارم آنجا بمانم من هم با كمال میل قبول كردم.این اولین شبی بود كه بعد از بیست وچهار روز اینقدر به زهرا نزدیك بودم. میله های كنار تخت را بالا كشیدم وبا زهرا دوتایی روی تخت خوابیدیم اما من از فرط شوق كنار زهرا بودن تا صبح به زهرا نگاه می كردم.البته زهرا بیقرار هم بود كه دلیلش رااستفاده از داروهای خواب آوری كه حالا قطع شده بود، عنوان می كردند. دكتر می گفت حتی ممكن است تامدتها به همین نحو اذیت كند.من مطمئنم زهرا خیلی زودتر از آنچه فكرش را بكنیم همان تبدیل به بچه های مسی شود كه هیچكس باورنكند بیماری قلبی داشته است. [ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 ] [ 10:34 ] [ مادر ]
۸۶/۱۲/۲۳ [ شنبه چهارم مهر 1388 ] [ 9:6 ] [ مادر ]
۸۶/۱۲/۲۲ امروز صبح كه بیمارستان می آمدم با خودم فكر می كردم راست گفته اند "آنچه نپاید دلبستگی نشاید" روزی كه برای خرید خانه اقدام می كردیم خیلی خوشحال بودم فكر می كردم حالا ما هم چیزی برای خودمان داریم و از اینكه توانسته ایم اول زندگی صاحب خانه شویم به خودم می بالیدم.اما حالا فكر می كنم چه زودتمام شد خوشحالی كاذبم. البته خوشحالم كه دلبستگی ام زیاد طول نكشید.خوشحالم چیز به آن بی ارزشی را می دهیم اما چیزی بدست اورده ایم كه تا بی نهایت ارزش دارد.امیدوارم به زهرا و آنچه كه از این به بعد خدا نصیبمان می كند به چشم یك امانت نگاه كنیم . [ یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ] [ 17:8 ] [ مادر ]
۸۶/۱۲/۲۱ امروز وقتی به بیمارستان می آمدم با خودم فكر می كردم بیست و یك روز است كه من این مسیر را می آیم و می روم بدون اینكه خسته شوم. واقعا اگر خدا به ما بندگانش صبرندهد نمی دانم برخوردمابا مشكلات چگونه خواهد بود.حالا واقعا با چشم خودم دیده ام كه خدا تنها معلمی است كه هنگام امتحان به تمام شاگردانش تقلب می رساند. خدایا متشكرم كه به من تقلب می رسانی متشكرم كه دلت نمی خواهد شیطان زمین خوردن حتی كمترین بنده ات را ببیند.به قول معروف :تو چه خدای خوبی هستی و من چه بنده بدی.حالا می فهمم كه آن عزیز چرا گفته: من چیزی دارم كه تو در درگاه كبریاییت نداری.من همچو تویی را دارم اما تو همچون خودت را نداری.
مرا بی خدا زندگانی مباد [ شنبه چهاردهم شهریور 1388 ] [ 10:3 ] [ مادر ]
۲۰/۱۲/۸۶ وقتی به خانه رسیدم از بس گریه كرده بودم صورتم قرمز شده بود.شاید اهل خانه این حالت مرا به حساب سردی هوا گذاشته بودند چون چیزی نپرسیدند.به بهانه اینكه بیمارستان چیزی خورده ام وگرسنه نیستم برای نماز خواندن به اتاقی رفتم و گفتم كه بعد نماز می خوابم.
اينها هم عكسهايي كه پرستار از زهرا بعد از خوب شدن چشمهاش گرفته بود.دستش درد نكنه.
[ یکشنبه هشتم شهریور 1388 ] [ 11:20 ] [ مادر ]
امروز يك شنبه ۸/۶/۱۳۸۸
[ یکشنبه هشتم شهریور 1388 ] [ 10:38 ] [ مادر ]
۱۹/۱۲/۸۶
دیشب را باز هم به زور خوابیدم. یك لحظه قیافه زهرا از جلو چشمانم نمی رفت. می ترسم نكند خواب باشد نكند فرداصبح كه بیدار می شوم همه اینها خوابی بیش نبوده باشد؟!هر طور شده خوابیدم به شوق دیدن زهرا. صبح زود از خانه زدم بیرون.بیمارستان كه رسیدم رسیدن به طبقه پنجم برایم آرزو بود. وقتی جلو در ICU رسیدم وزنگ زدم پرستار بیرون آمد و در جواب درخواست من برای دیدن زهرا گفت باید تا آمدن دكتر برای ویزیت صبر كنم.این اولین باری بود كه این حرف را می زد.دلم لرزید.نكند اتفاقی افتاده باشد؟!وقتی پرستار وارد ICU شد من دزدكی از كنار در نگاه كردم نفسی كشیدم چون زهرا هنوز روی تخت بود.شاید از وقتی بهتر شده باید منتظر دكتر بمانم.آقای زمانیان زنگ زد من هم جریان راگفتم.او هم نگران شد اما با گفتن اینكه ان شاءالله چیزی نیست خداحافظی كرد. تا دكتر كچاریان بیاید و معاینه طولانی اش را انجام دهد من هزار بار مردم وزنده شدم. وقتی بیرون آمد دكتر گفت:این از نظر من یك معجزه است من هیچ وقت این مورد را فراموش نمی كنم.اما...امای دكتر تمام وجودم را لرزاند اماچه؟!! مشكلی هست كه شاید طبیعی باشد. زهرا به هیچ نوری واكنش نشان نمی دهد در واقع چشمانش نمی بینند.شاید به دلیل استفاده زیاد از دستگاه و جدا كردن مداوم باشد.شاید زودگذر شاید هم....من حرفهای دكتر را نشنیدم اشكهایی كه در چشمانم حلقه زده بود باعث می شد دكتر رامحوببينم. یعنی چه؟!حالا چه باید كرد؟دكتر گفت كه به فوق تخصص اعصاب كودكان زنگ زده تا بیاید ویزیت كند.باید منتظر ماندتا نظرش رااعلام كند.اما من می دانم كه گفتن این حرفها برای دلخوشی من است. برای این هم نگذاشته بودند زهرا راببینم كه شوكه نشوم.دیگر یادم نمی آید دكتر چه حرفهایی زد فقط می دانم كه گفت باز هم صبر كنید.وقتی دكتر رفت پرستار مرا صدازد برای دیدن زهرا لباس بپوشم. یعنی كور بودن چه شكلی است؟زهرا نمی تواند مرا ببیند؟از كجا بداند من مادرش هستم و یا پدرش را بشناسد تا لبخند بزند؟وقتی وارد ICU شدم با دیدن زهرا كه تمام بدنش حالت فلج داشت و دیدن چشمانش كه به سقف خیره بود و هنوز دهانش را مثل ماهی می چرخاند،شوكه شدم .هیچ حركتی نمی توانستم بكنم.پرستار دستم را گرفت وروی صندلی كنار زهرا نشاندو با گفتن اینكه هنوز هیچ چیز معلوم نیست صبر داشته باش؛ سعی می كرد به من آرامش بدهد. دستان زهرا را گرفتم بوسیدم وگریه كردم.زهرا سر برگرداند اما همچنان چشم به سقف داشت . دلم آتش گرفت. خدای من حكمت كار تو چیست؟من كه نگفتم زهرا را حتما می خواهم. من كه با تو معامله كرده بودم. راضی بودم به نبودش.اما حالا دختری نابینا چه دنیای تاریكی پیش رویش خواهد بود؟آن روز هم پرستار با ماندن زیادم مخالفت نكرد شاید دلشان به حالم سوخت اما من نمی خواهم هیچ كس برای زهرای من دلسوزی كند.حالا چه بگویم به آقای زمانیان.هزار بار جملات را مرور كردم هزار بار از خودم حرف درآوردم.تا حالا حتما چندبار زنگ زده و بیچاره فكر میكند من خوشحال بالای سر دخترش ایستاده ام. نمیدانم چه مدت آنجا ماندم فقط طاقت دیدن زهرا با آن حال را نداشتم كه بیرون آمدم.بهت زده و حیران. چه دنیای عجیبی است دیشب می ترسیدم نكند خواب باشم حالا دعا می كردم ای كاش خواب باشم!! دعا می كردم آقای زمانیان زنگ نزند وگرنه نمیدانستم چه بگویم هنوز این فكر توی ذهنم كه بود كه آقای زمانیان تلفن زد.. چند زنگ خورد تا من جواب دادم ...چه خبر؟!!رفتی دیدیش؟!!خندید؟!!تو را شناخت؟!!!سراغ مرا نگرفت؟(با خنده) آخ كه جگرم سوخت وقتی این حرفها را میزد.انگار كه خودش هم احساس خطر كرده باشد مكثی كرد وگفت چه شده؟ من هم در حالی كه سعی می كردم خیلی عادی نشان دهم گفتم كه دكتر معاینه كرده اما زهرا به نور واكنش نشان نمیدهد اصلا جای نگرانی نیست این كاملا طبیعی است.این را به من گفته كه با دیدنش ناراحت نشوم .تازه برای اطمینان من هم با یك پزشك متخصص مغز واعصاب كودكان هماهنگ كرده برای ویزیت!!همه پرستارها می گویند این طبیعی است وهزارتا حرف دیگر كه او باور كند امكان اینكه نابینایی اش دائمی باشد، وجود ندارد.نمیدانم چطور توانستم او را متقاعد كنم ولی گفتن حقیقت هم كمكی به او نمی كرد چون او بیش از 400 كیلومتر با ما فاصله داشت و كاری ازدستش بر نمی آمد. دلم نمی خواست كسی از این جریان مطلع شود چون فكر می كردم از همین الان باب دلسوزی برایش باز می شود تازه واقعا هنوز هیچ مشخص نبود.شاید زهرا خوب شد.بنابراین تاكید كردم كه به كسی چیزی نگوید به این دلیل كه این شرایط موقت است. به زحمت خودم را كنترل كردم چون من هیچ وقت به آقای زمانیان دروغ نگفته ام وهیچ چیز را از او پنهان نكرده ام اما حالا مجبور بودم.وقتی قطع كرد احساس كردم تمام دنیا را روی دوش من گذاشته اند. پس این دكتر كی می آید؟ انتظار خیلی سخت است.احتمالا غروب بعد از مطب.تا غروب هزار بار زیر لب دعا كردم. نمیدانستم چه بگویم زهرا را بخواهم دوباره یا برای نبودش دعا كنم؟!!بالاخره انتظار كشنده به پایان آمد و كسی كه منتظرش بودم آمد الان اسمش یادم رفته شاید به این دلیل است كه خیلی خوشایندم نبود رفتارش. وقتی داخل رفت و بیرون آمد با كمال خونسردی گفت:خانم جان دختر شما برای همیشه نابیناشده الان هم كاری نمی شود كرد فقط وقتی مرخص شد برای گرفتن نوار مغزی بیاورید تا ببینم به غیر از بینایی به جاهای دیگری هم آسیب رسیده؟ دلیل نابینایی هم این است كه در لحظاتی كه دستگاه را از او جدا كرده اند اكسیژن به مغز نرسیده و باعث شده به بخش بینایی آسیب برسد. او این حرفها را با لبخند میزد ودل من آتش می گرفت.حس می كردم همه جا تاریك است چقدر راحت در مورد نابینایی دخترم حرف میزد . پرسیدم یعنی هیچ درمانی ندارد؟ او هم در حالی كه پاكت حاوی 50000 تومان ویزیتش را می گرفت جواب داد نه و رفت....اگر پرستار كمكم نكرده بود همانجا افتاده بودم...این دكتر همینجوریه اصلا به بیماراش امید نمیده آخرش رو میگه كه كسی انتظار بیخود نداشته باشه..ما بازم مورد اینجوری داشتیم ..خوب میشه..این حرفها را پرستار میزد من هم با لبخند غمناكی كه زدم به او فهماندم كه ميدانم حرفهایش فقط برای دلداری من است. در همین حین آقای زمانیان دوباره زنگ زد.نمیدانم چرا نتوانستم بگویم دكتر چه گفت.انگار می خواستم از واقعیت فرار كنم.انگار باز هم منتظر یك معجزه بودم.برای همین گفتم دكتر گفته همه چیز خوبه این وضعیت هم گذراست.از خودم متنفرشدم چرا نمی خواهم حقیقت را قبول كنم ؟با خودم گفتم بگذار دیرتر بفهمد وچند شب دیگر را آسوده باشد. باید می رفتم از بیمارستان. شب شده بود.برای رفتن به كرج دیر بود تازه اگر هم می رفتم نمی توانستم خودم را كنترل كنم حتما به خواهرم می گفتم و تا صبح گریه می كردم. تصمیم گرفتم به خانه دایی آقای زمانیان بروم چون آنجا می توانستم به بهانه خستگی خیلی زود به رختخواب بروم. وقتی از بیمارستان بیرون آمدم حس می كردم تمام خیابانها مرا از هر سو فشار می دهند. شور وشوق مردم برای خرید نوروزی، بچه هایی كه دست در دست والدینشان برای خرید آمده بودند، صدای بوق ممتد ماشینها، چراغهای مغازه ها همه دلم را آتش میزد. یعنی زهرا هچ وقت اینها نمی بیند؟از همان جلو بیمارستان سوار ماشین شدم حس می كردم باید به یكی بگویم و گرنه منفجر می شوم.در همین حین برادر بزرگم كه محل كار والبته زندگی اش بندر ماهشهر است زنگ زد. بنده خدا هفته قبل كه به اراك آمده بود برای كارهای دانشگاه به دیدن زهرا هم آمد. نتوانستم خودم را كنترل كنم وقتی پرسید چه خبر. بی آنكه توجه كنم به نگاههای متعجب راننده كه از آینه نگاه می كرد زدم زیر گریه. تمام ماجرا را تعریف كردم.جملات امیدوار كننده اش آرامم كرد.انگار منتظر حرفهایش بودم. رسیده بودم ونك و باید پیاده می شدم. بنابراین خداحافظی كردم وتاكید كردم كه به كسی فعلا چیزی نگوید مخصوصا آقای زمانیان. از مدل حرف زدنمان راننده فهمیده بودید اهل كجاییم وقتی كرایه دادم نگرفت گفت همشهری هستیم و برای زهرا آرزوی سلامتی كرد و رفت. از ونك تا رسالت هم ماشین دیگری سوار شدم خواستم اصلا به این مسئله فكر نكنم اما آهنگی كه راننده گذاشته بود و البته آن موقع نمیدانستم خواننده آن كیست حالا هم نمیدانم فقط شعرش را توانستم پیدا كنم، نگذاشت راحت باشم. درحالي كه سرم را به شیشه ماشین تكیه داده بودم آرام اشك می ریختم...
[ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 ] [ 9:51 ] [ مادر ]
اگر زهرا بهبود یابد ظرف چند روز آینده مرخص می شود و باید به فكر ترخیص و تهیه هزینه های بیمارستان باشیم. تا امروز به این مساله فكر نكرده بودیم. هر چند كه دوستان وآشنایان همه اعلام كرده بودند كه كمك می كنند اما بالاخره باید فكری كرد. خودم حدس می زنم تقریبا بیست وپنج میلیونی هزینه نهایی باشد.هرچند خانه ای را كه تابستان خريديم برای فروش گذاشته ايم اما فعلا اوضاع خريد و فروش راكد است پس بايد كاری ديگر كرد.البته بندهخدايی به ما قول داده بود كه هرچقدر كم داشتيم در اختيارمان بگذارد اما اگر بشود از چند منبع كمك گرفت بهتر است.برای همین آقای زمانیان بعد از ظهر به نهاوند برگشت تا مقدمات تهیه پول را فراهم كند.الحمدلله زهرا خوب است دوباره رفتم دیدمش.هموز مثل ماهی دهانش را باز وبسته می كند.پرستار می گوید طبیعی است. حس مادر شدن را حالا بیشتر می فهمم.احساس می كنم خدا نگاهم می كند و می خندد.ای كاش من هم می توانستم به این خوبی به خدا لبخند بزنم. امروز خیلی سخت بود دل كندن از بیمارستان.ولی باید رفت.باز هم به امید فردا.
[ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 ] [ 8:37 ] [ مادر ]
جمعه ۱۷/۱۲/۸۶ امروز حال عجیبی دارم. حس می كنم از همه چیز بریده ام.احساس سبكی و شاید هم بی وزنی.نمی دانم چه پیش می آید.شاید خصلت جمعه ها این باشد.اما من جمعه های بسیار دیده ام ولی هرگز حالی به این صورت نداشته ام.دلهره عجیبی و آرامش عجیب تری همه وجودم را گرفته.اصلا تمام تضادها در درونم جمع شده اند.پاهایم، دستهایم، چشمهایم وحتی قلبم هم به خودم تعلق ندارند.اضطراب را از چشمان آقای زمانیان به وضوح می توان دید.جمعه ها بیمارستان هم خلوت تر است.شاید همین سكوت حاكم بر بیمارستان هم بی تاثیر نباشد. تو كه ماه هفتا آسمونی منم ستاره می شم دورت می گردم تو كه ستاره میشی دورم می گردی منم ابر میشم روتو می گیرم تو كه ابر میشی رومو می گیری منم بارون میشم شرشر می بارم تو كه بارون میشی شرشر می باری منم سبزه میشم سر درمیارم تو كه سبزه میشی سر در میاری منم غنچه میشم گل درمیارم تو كه غنچه میشی گل در میاری منم پروانه میشم دورت میگردم اصلا انگار خودم نیستم.حتی ایستادن پرستار برای چند لحظه را هم بالای سرم حس نكردم.انگار نشنیدم كه زیر لب گفت كافی است.یكی از پرستارها به دست دخترم سبزی بسته بود كه آن رااز مراسم روضه حضرت علی اصغر آورده بود من چشمان زهرا را درآن سبز دیدم.خدای من این اسماعیل من است كه قربان می شود.اما ابراهیم تو كجا و من ناچیزكجا..... دیگر دلبسته زهرا نیستم.این روزها سعی كرده ام فكر كنم چگونه خانه را بدون زهرا برای آقای زمانیان محیا كنم!!اصلا دعا نمی كنم برای شادی من چشم بگشاید.برای بدست آوردنش خیلی تلاش كرده بودم.اما حالا از ته دل نمی خواهمش!!اگر قرار بر این باشد بعد از اینكه از اینجارها شد به دلایلی دیگر رنج بكشد نمی خواهمش.من به هر قیمت او را نمی خواهم.من راضیم به رضایت. فقط این همه رنج را بر این كودك معصوم روا مدار. فردا روزی دیگر است.خدا با ماست...... یار با ماست چه حاجت كه زیادت طلبیم. [ سه شنبه سی ام تیر 1388 ] [ 13:11 ] [ مادر ]
۱۶/۱۲/۸۶ زهراي من شانزده روز است تو از من دوري.شانزده شب است من بي توشبها سر به بالين مي گذارم و پدرت شانزده روز است صحبها كه از خواب برميخيزد صورت ماه تو را نديده و لبخند نميزند.اصلا شك دارم اين شانزده روز خواب به چشمش آمده باشد.زهراي من! براي مادر و پدرت دعا نمي كنی درد دوري تو را راحت تحمل كنند؟!!امروز صبح زود به بيمارستان آمديم مثل هر روز مسير رسالت تا ونك و ونك تا بيمارستان دی برای من به اندازه رفتن تا كره ماه آن هم پياده طول مي كشد.اين روزها وقتی به بيمارستان می آييم انتظار هر خبري را داريم.بعدها آقاي زمانيان گفت كه هروقت از پيچ راهرو منتهي به اتاق مراقبتهاي ويژه رد مي شديم احساس مي كرده در كه باز شود زهرا سرجايش نيست.خدا شاهد است كه اين شبها ديگر دعا نميكنم زهرای من برخيز فقط از خدا مي خواهم براي او آنچه را صلاح است پيش آورد گفتن اين حرف راحت است اما تنها مادري كه نوزادش را از آغوشش گرفته باشند حال مرا درك مي كند.خيلی سخت است تصور كن مادری دعا كند خدايا دخترم را ازمن بستان! چون ديدن دستهای كوچك زهرا كه به تخت بسته شده و چشمان بسته اش كه همسرم حاضر نيست برای لحظه ای هم كه شده آنها را ببيند جان از بدنم خارج مي كند.اين روزها پرستارها خيلي به آقای زمانيان التماس مي كنند براي لحظه ای هم كه شده زهرا را ببيند اما او رضايت نمي دهد.شايد دلش نمی آيد شايد هم می خواهد به نبودنش عادت كند!!! امروز هم دكتر طباطبايي دوباره براي كارهای تشخيصی به ديدن زهرا آمد.دو روز تعطيلي پشت سر داريم شهادت اما حسن مجتبي (ع) و پيامبر اكرم و بعد از آن هم شهادت امام رضا(ع). اميدوارم خداوند به حق اين عزيزان به كرامت امام حسن و به مهرباني پيامبر رحمت و مهرباني و به شفاعت امام هشتم كار زهراي مرا به سرانجام برساند و او را از دست اين رنج نجات دهد به هر نحو كه بهتر است.امروز هم قرار بود زهرا را از دستگاه جدا كنند اما با نظر پزشك بيهوشی و دكتر طباطبايي اين كار موكول به چند روز بعد شد تا شايد بدنش آمادگي بيشتری پيدا كند.البته هيچ وقت به ما از قبل نمی گويند كه چه روزی اين كار را می كنند شايد ميدانند كه خانوداه دچار چه اضطرابی می شود. به هر حال من و آقای زمانيان فارغ از همه حرف وحديث های پزشكان اينجا پشت در ICU مي نشينيم .هر روز آدمهاي متفاوت و براي بيماريهاي متفاوت را مي بينم و جالب است كه ما براي آنها الگو مي شويم .انگار خدا ما را مامور كرده اينجا بنشينيم واينها را دلداري دهيم.خداوند به حق بيمار كربلا تمام بيماران بخصوص كودكان بيمار را شفا دهد و به ما هم صبر وبردبار عنايت كند. [ چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388 ] [ 8:12 ] [ مادر ]
با سلام به همه دوستاني كه در اين مدت كه نبودم لطف كرده و به اين وبلاگ سر زده اند.از اينكه اينقدر دير آپ كردم پوزش مي خواهم.دو دليل عمده وجودداشت. يكي اينكه به دليلي كه نميدانم چرا از كامپيوتر خانه امكان آپ كردن وحتي نظر ثبت كردن در وبلاگ وجود نداشت و ثانيا حجم درسها زياد بود .به هر حال اميدوارم پوزش مرا بپذيريد وخداوند در دوباره نوشتن وبلاگ ياريم دهد.متشكرم والتماس دعا [ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 ] [ 12:27 ] [ مادر ]
۱۵/۱۲/۸۶ امروز هم مثل روزهاي ديگراما من اينقدر پشت اين در مي نشينم تا جوابي بگيرم.خسته ام احساس مي کنم سالهاست نخوابيده ام .خيلي سخت است هر روز چهره معصومي را ببيني که تو خواسته اي بيايد اما کاري نتواني برايش انجام دهيمن هر روز اين تصاوير را مي بينم که دلم خون مي شود.
دختر زيباي من آرام باش وبدان که هر جا باشي دعاي من بدرقه راه توست.
[ شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 ] [ 8:43 ] [ مادر ]
۱۴/۱۲/۸۶ امروز هم مثل روزهاي ديگراما من ديگر به خوب شدن زهرا فکر نمي کنم ديگر هرشب با خيال اينکه دوباره زهرا را درکنارم داشته باشم ،به خواب نمي روم.اين روزها احساس مي کنم از او دل کنده ام واز خدا فقط مي خواهم او را از دست اين دستگاهها رها کند .نوعش مهم نيست .اصلا دلم نمي خواهد به خاطر خود خواهيهاي مادرانه ام دختر بي گناه ومعصومم زجر بکشد.اين روزها در ذهنم سعي مي کنم خانه را بدون زهرا تصور کنم شايد نبودش برايم راحت باشد.اين روزها با کسي درباره تفکراتم صحبت نمي کنم. اما در ذهن وخيالم بارها براي زهرا سوگ ميگيرم .شايد بي رحمي ونا اميدي نامش را بگذارند اما من نمي خواهم به داشتن چيزي که صلاحم نيست اصرار کنم.سعي مي کنم اين روزها به همسرم، به خانوداه اش وخانواده ام وهمه کساني که نگران زهراي من هستند دلداري دهم .همسرم نذر کرده اگر زهرا خوب شود هر سال او را به پابوس امام رضا ببرد اما من نذر کرده ام در هر صورت به پابوس امام رضا برويم چه با زهرا چه بي زهرا!!!!!!!!نگراني در چشمان آقاي زمانيان موج مي زند ومن اين حس را خوب مي فهمم چون همه پدرها نسبت به دخترانشان حساسترند مثل پدرم به من. که هر وقت زنگ مي زند با بغض سخن مي گويد ومن خودم را خوشحال نشان مي دهم تا او از غم من اندوهگين نشودمن حالا مادري هستم ميان زمين و آسمان با اندوهي بزرگ که سعي مي کنم بر آن غلبه کنم.نميدانم تا کي اين حال را حفظ خواهم کرد .خدا کند تا آخرش خدا ياريم دهد وگرنه......................
ای دل شکایتها مکن، تا نشنود دلدار من
[ شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ] [ 8:30 ] [ مادر ]
۱۳/۱۲/۸۶ امروز هم مثل روزهاي ديگر.آقاي زمانيان از نهاوند برگشت اما تغييري در حال حنانه من رخ نداده کمي بهترشده اما دوباره ثابت ماند.اين روزها دعايم تنها رهايي او از دست اين دستگاههاست وبس.اصلا دلم نمي خواهد اورا اينچنين ببينم.امروز اتفاق عجيبي افتاد.آقاي زمانيان پيشنهاد کرد نام حنانه را زهرا صدا کنيم شايد به حرمت نامش تغييري در اوضاع ايجاد شودالبته قبلا هم اين پيشنهاد را داده بود اما با مخالفت من مواجه شد .من نام حنانه را دوست داشتم وشايد همان وسوسه هاي نفساني به من اين فکر را القا مي کرد که تغيير نام هيچ تاثيري ندارد.اما امروز از ته دل نيت کردم زهرا خوانيمش تا به برکت نامش از دست اين همه دستگاه رها شود.شايد گفتنش غير قابل باور باشد اما تا ظهر نشده فشار ريه ها پايين آمد .حتي جواب آزمايشهايي که دکتر مي گفت امکان عفونت شديد در دستگاه تنفسي به دليل وجود دستگاهها مي رود،عالي بود.انگار زهراي من از اين رو به آن رو شده بود.خداي من چه زيبا همه دوست داشتنيها را از من مي گيري. حتي اگر زهرا را هم به من برنگرداني بازهم سجده شکر به جا مي آورم.راضيم کن به رضاي خودت وصبر به من وهمسرم ده تا برآنچه که تو مي خواهي راضي باشيم ومارا از وسوسه هاي شيطاني به دور دار.زهراي من چشم بگشا ودنياي خوب وزيباي خداي مهربان را ببين .اگر هم چشم نگشايي بدان که خدايي عزيز وزيبا در انتظار توست ................ امروز معني اين جمله را بيش از پيش درک کردم: به خاطر داشته باش:آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،سپس آستينها رابالا بزن!آنگاه دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از تودست به كار شده اند(گزيده اي از نهج البلاغه)"
[ سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ] [ 14:27 ] [ مادر ]
يكشنبه 12/12/86 امروز به بيمارستان نيامدم !!چون ديشب در بيمارستان ماندم .در اتاقي مجاور اتاقي كه حنانه خوابيده بود .تا صبح چند دفعه بيدار شدم آرام وقرار نداشتم صداي نفسهايش را ميشنيدم.دلم مي خواست از ميان پرستاران بگذرم ،دخترم را در آغوش بگيرم واز آنجا بگريزم!!!!خدايا باز هم كمكم كن دل پر دردم آرام بگيرد.بد قولي هميشه هم بد نيست خوب شد دكتر نيامد چون باعث شد من اينجا نزديك گلم باشم.دكتر آمد 30/7 صبح.شايد به قول قديميها قدم ودستش خوب باشد.دكتر طباطبايي سوالاتي پرسيد و داروهايي تجويز كرد وگفت كه بايد منتظر نتيجه داروها باشيم.دكتر كچاريان هم حامل پايم نسبتا خوبي بود وگفت كه تغييرات از حالت مورچه اي خارج شده وجاي اميدواري هست.خدايا متشكرم باز هم به ماصبر بده.تا شب در بيمارستان ماندم ودوباره به خانه برگشتم . [ شنبه پانزدهم فروردین 1388 ] [ 9:6 ] [ مادر ]
شنبه 11/12/86 امروز تنها به بيمارستان آمدم .همه ما را مي شناسند ومانع رفتن من به طبقه پنجم نمي شوند.اما من از پيچ طبقه پنجم كه مي گذرم اضطراب به سراغم مي آيد چشمم به در است تا باز شود ومن حنانه را روي تخت ببينم.باز هم همان حرفهاي تكراري از دستگاه جدا كرده اند اما باز هم نتوانسته تحمل كند.از پزشك فوق تخصص ريه كودكان دعوت كرده اند براي ويزيت حنانه ومشاوره به بيمارستان بيايد.البته معلوم نيست كي مي آيد قرار است بعداز ظهر بيايد.پول ويزيت را آماده كردم (100000تومان) ودر راهرو منتظر آمدن دكتر طباطبايي.چون دكتر گفته بود يكي از والدين بايد حضور داشته باشند بايد تا آمدن دكتر همينجا بمانم.الان ساعت 12 نيمه شب است اما از دكتر خبري نيست.پرستار مي گويد شايد فردا بيايد شايدهم نيمه شب.نيمه شب هم كه نيامد تا فردا.......... [ شنبه هفدهم اسفند 1387 ] [ 7:58 ] [ مادر ]
جمعه 10/12/86 امروز دوباره به بيمارستان رفتيم .گفتن اين جمله خيلي تكراري شده به اندازه ديدن ميدان ونك براي من . تغييرات كاملا مورچه اي .به گونه اي كه نمي توان به آن تغيير گفت.اين را دكتر گفت.ديگر هيچ براي گفتن ندارم .جز انتظار.واقعا انتظار كشنده است .اما نميدانم چرا دلم محكم شده .انگار با جايي پيوند زده ام دلم را كه حس آرامشي پيدا كرده ام. هردو ما همين حس را داريم.آقاي زمانيان امروز به نهاوند برگشت .البته به اصرار من.چون فكر مي كنم ماندنش تاثيري ندارد هرچند كه مي دانم دلش اينجاست اما باز هم روحيه اش عوض مي شود.اعتراف مي كنم وقتي كه رفت حس كردم در اين شهر خيلي بيگانه ام حتي در اين كره خاكي هيچ كس را نميشناسم وتنهاي تنهايم .براي لحظاتي بغض گلويم را گرفت اما دوباره همان نيرو به سراغم آمد وباز هم انتظار ونگاه به در اتاقICU كه ميشد حنانه را ازكنار در و از فاصله دور ديد.تا غروب در بيمارستان ماندم .تصور كن غروب جمعه باشد وبخواهي جگر گوشه ات را تنها در بيمارستان رها كني وبيمارستان تا ميدان ونك را گريه كني زير نگاه چشماهايي كه با تعجب تو را نگاه ميكنند(البته اين يك قلم گريه براي حنانه نبود).شب را زودتر خوابيدم تا صبح ديگري و شايد خبرهاي جديدتري را آغاز كنم.
[ شنبه هفدهم اسفند 1387 ] [ 7:55 ] [ مادر ]
پنجشنبه 86/12/9 امروز با اميدي فزون تر به بيمارستان آمدم چون ديشب اتفاق جالبي افتاد پدر يكي از بچه ها(آقاي زمردي) كه فرزندش نياز به عمل دوباره داشت،با ما تماس گرفت وگفت كه امروز به قم وجمكران مي روند اگر دوست داريم آنها را همراهي كنيم.خدا مي داند در آن لحظات چه حسي داشتيم .فكر مي كنم خدا مي خواهد عجز وناتوانيمان را تا آخرين درجه به ما بفهماند والبته فرصت خوبي بود براي شكايت!!!. امروز براي اولين بار بالاي سر دخترم رفتم.تمام هستي ام بر باد رفته انگار در آن لحظات همه دنيا با بزرگيش برايم كوچك بود تا وقتي كه او را نمي بينم خيلي به خودم دلداري مي دهم اما به محض اينكه چشمم به حنانه مي افتد وبا آن حال زارش همه چيز به هم مي خورد. حالت خفگي پيدا كرده بودم از اين كه مثل مرده اي روي تختي افتاده ومن هيچ از توانم برنمي آيد از خودم متنفر شدم .حس كردم او را من به دنيا آورده ام پس باعث سختي و رنج او منم.حالا كه فكر مي كنم به آن لحظات باز هم گريه امانم را بريده واقعا لحظات سختي بود .دستان كوچكش را در دست گرفتم حتي نصيحت پرستار را هم نمي شنيدم برايش لالايي خواندم نه اينكه بخوابد شايد بيدار شود. اما او انگار مادرش را از ياد برده آخ دخترم چشم بگشا پدرت هم آشفته است آشفتگي اش را پاسخ ده.باورم نمي شود دختر كوچكم اين چنين آرام خوابيده باشد وبه نوازش مادر پاسخي ندهد.حنانه من چشمانت را باز كن .دلم براي نگاه آبيت تنگ شده.مقاومت كن تو پيروز مي شوي.به قم وجمكران مي روم تا شفاي تو را از آن عزيزان بخواهم.دعاي مادر بدرقه راهت .در حالي كه با خودم زمزمه مي كردم: در بهار زندگي رفتي سفر تو بي خبر اي مانده در كاشانه ام جاي تو خالي نازنين دردانه ام نشكن دل ديوانه ام اي درخزان خانه ام جاي تو خالي بهترين تصوير عمرم عكس ناز ونازنيني از نخستين ديدن توست خوش ترين آهنگ عمرم يادگار دلنشين اولين خنديدن توست اتاق را ترك كردم. بايد زودتر راه مي افتاديم .به همرا آقاي زمردي(پدر علي رضا) وآقاي زمانيان به سمت قم حركت كرديم .به حرم كه رسيديم ازدحام جمعيت حركت را كند كرده بود.به داخل حرم كه رسيدم تمام آنچه را كه ديشب فكر كرده بودم از ياد بردم آخر مي خواستم شكايت امام رضا را به خواهرش كنم چون من فرزندم را قبل از تولدش به امام رضا سپرده بودم. مي خواستم شكايت كنم به جاي زيارت اما انگار همه چيز از يادم رفته بود زيارت نامه اي خوانديم وبه سمت جمكران حركت كرديم.اينبار حال ديگري داشتم خنده دار است اگر بگويم دلم براي آن حس تنگ شده .يكي از النگوهايم را كه نذر كرده بودم به مسجد جمكران دادم .نماز ظهر را خوانديم وبه تهران برگشتيم .از امروز به بعد نگاهم نسبت به بيماري دخترم عوض شد وفقط انتظار تحقق يافتن خواست خدا را داشتم .از امروز دعايم اين بود كه خدايا براي هرچه پيش مي آوري به ما صبر بده.الهي رضا برضاك.
[ دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 ] [ 7:53 ] [ مادر ]
امروزپنج شنبه ۱۹ دی ۸۷ ایمیلی از طرف پدری نگران دریافت کردم که فرزندش بیماری قلبی داشت وراهنمایی خواسته بود.من الان حال آنها را خوب می فهمم ومی دانم چه می کشند .اگر چه تصمیم داشتم این پست را درآخرین مرحله بیاورم اما به خاطر تسلی دل و آرامش این خانواده زودتر از موعد پست را اضافه می کنم .این جملات در آن شرایط بحرانی واقعا به من کمک کردند .از همه کسانی که به این وبلاگ سر می زنند عاجزانه التماس دعا برای فرزند بیمار این عزیز دارم.اگرچه تمام اين پيامها در طي دوران بيمارستان برايم فرستاده شده اند اما دوست دارم همه را باهم يكجا بنويسم.دست همه درد نكند اما با اين همه:نازم به ناز آن كس كه ننازد به ناز خويش مرا به ناز كس نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است؟ بودن است. بالاتر ازتوست نه براي اينكه خداست،براي اينكه دست تو رابگيرد. خوشبختي برسد غافل از اينكه خود لحظه ها خوشبختي اند. اميدي نداشتي برو بالاي كوه وداد بزن كه خدا اميدي هست؟...... بعد مي شنوي كه مي گه: هست،هست،هست............
طوفان زده ام راه نجاتي بفرست / فرمود كه با زمزمه يا مهدي/ نذرگل نرجس صلواتي بفرست/ فقط بايد پرواز را آموخت. محكم شده باشد.
دعا كبوتر عشق است بال وپر دارد/ بخوان دعاي فرج را وعافيت بطلب/ كه روزگار بسي فتنه زير سر دارد/ بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا/ زپشت پرده غيبت به مانظر دارد/
همراه ملك شو به نواي صلوات/ خواهي كه شود مشكلت آسان بفرست/ بر چهره دلرباي مهدي(عج)صلوات/. كن،تفكر كن،سپس آستينها رابالا بزن!آنگاه دستان خداوند را مي بيني كه زودتر از تودست به كار شده اند(گزيده اي از نهج البلاغه)
و پیامی که خیلی دوستش دارم: دفترچه قسط هایم را ورق می زنم ; تاابد بدهکار رحمتت هستم ای خدای مهربان!! [ پنجشنبه نوزدهم دی 1387 ] [ 17:59 ] [ مادر ]
چهارشنبه ۸/۱۲/۸۶ امروز هم حال حنانه فرقی نداشت .همچنان بدون تغییر.از صبح که پشت در ICU نشسته بودم مدام با خودم کلنجار می رفتم .اینجور مواقع شیطان دست به کار می شود.به هر نحوی می خواهد برای انجام ندادن کار دلیل بیاورد.معمولا خانم ها زیور آلاتی دارند که از آنها برای روز مبادا هم استفاده می کنند.من هم از این قاعده مستثنی نبودم اما من قبلا روز مبادا را پشت سر گذاشته بودم .تمام زیورآلات را قبل از اینکه حنانه به دنیا بیاید، برای خرید خانه فروخته بودم وحالا تنها چیزی که داشتم سه تا النگو بود.من از آن دسته زنهایی هستم که خیلی علاقه به زیور آلات ندارم .اما نمی دانم چرا امروز مدام با خودم فکر می کردم اگر اینها برای سلامتی حنانه نذر کنم چیزی برایم بلاقی نمی ماند!!ویا اینکه واقعا نذر تاثیری دارد؟اگر اینها را نذر کنم ممکن است حنانه خودش خوب شود آنوقت پشیمان می شوم وهزاران فکر خنده دار والبته احمقانه دیگر.اما خدا نخواست شرمنده شوم ومرا بر شیطان غلبه کرد مثل معلمی که در موقع امتحان به شاگردش تقلب می رساند خدا کمکم کرد واز آنها گذشتم .حالا هیچ ندارم که دلبسته باشم .همه آنچه را که داشته ام ،داده ام جز جانم که آن هم در دست اوست.حتی خانه ای را هم که خریده ایم باید برای خرج عمل بفروشیم .پس هیچ نداریم .خودمان مانده ایم ولباسهایمان....حالا احساس می کنم خدا به من لبخند می زند.حس می کنم در عین بی چیزی همه چیز دارم .شاید باور نکنید اما تا غروب حال حنانه من کمی بهتر شد وخبر خوش دیگر اینکه دکتر غفوریان گفت قرار است روز جمعه سمینار جراحان قلب برگزار شود (که الیته زمانش بنا به دلایلی به این تاریخ افتاده بود چون قرار بوده بعد از عید باشد من این را لطف خدا وخواست خدا می بینم.)وامکان دارد برای مشکل حنانه پزشکان دیگر نظرات جدیدی داشته باشند.از اینکه در نبرد خدا پیروزم کرده بود در پوست خود نمی گنجیدم .حالا اگر اتفاقی برای حنانه بیفتد ،دیگر ناراحت نیستم چون برای خوب شدنش همه چیز را داده ام.فردا اربعین است .من امسال برای حنانه لباس سقایی پوشیدم تا از امام حسین به حق شش ماهه اش برای دخترم شفا بگیرم.امشب هم منتظرم تا فرجی شود. خیلی اوقات که از دکتر برمی گشتیم رادیو ماشین این آهنگ را می خواند امشب هم در برگشت باز هم خواند ومن تا خانه گریه کردم : آمدهام که سر نهم، عشق ترا به سر برم [ چهارشنبه یازدهم دی 1387 ] [ 20:45 ] [ مادر ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||